تبليغاتX
 ايزد يكتا...ائمه اطهار.....عيسي مسيح
یکشنبه سی ام فروردین 1388 | 14:11
این  روزها خیلی دلتنگم برای ایران برای وطنم زادگاهم دوستام و خانوادم و همه و همه دلم میخواد هر چه زودتر برم با نگار داشتیم حرف میزدیم میگفت سروی بیای کجای میری خونه کی میری اخه من 15 روز بیشتر وقت ندارم فکر کردن بهش خیلی سخته که کجا برم تو این 15 روز چون یک لشکر قوم و خویش و دوست و اشنا هستن که اگر هر روز به خونه 4 تاشون هم سر بزنم باز هم خونه خیلیهاشون نمیتونم برم پس تصمیم گرفتم اینبار  دوستای خوبم رو ببینم .........زاله عزیزم..........نگار عزیزم ............مادرشوهرو پدرشوهر.........8 عمهام .........خالهاو دخترخالها و وبرم مشهد و امامزاده صالح و یک روز هم شمال حالا تا قسمت چی باشه

من عاشق شمالم بوی شمال هوای شمال دریایی شمال به ام یک حس و حال عجیب ورویایی میده در کل خیلی خوبه و من بیصبرانه منتظرم تا برم وتجدید خاطره کنم به کسی نمیخوام بگم دارم میرم اینطوری حالش بیشتره هر چند که همه دعوام کردن و گفتن اگر اینطوری برم برام جشن پتو میگیرن هههههههههههه

بین شک و دو دلی ام روز اول کجا برم جدا وقتی فکر میکنم برم در خونشون و یکدفعه من رو ببینم چه حالی بهشون دست میده و چه رفتاری میکننالبته در همه مواقع دوربین روشنه و بیام فیلمش رو اینجا یادگاری میزارم فکر کنم خیلی  جالب باشه مخصوصا نگار میدونم ایقدر جیغ میزنه صداش میگیره هههههههههه


نويسنده : سرو ناز و دانيال |
شنبه بیست و نهم فروردین 1388 | 0:2
ساده بیا دست من رو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو


چقدر دنیا تغییر کرده چقدر ادمها عوض شدن برام باور کردنی نیست وقتی اخبار ایران رو میشنوم وقتی رفتار مردم کشورم رو میبینم بعضی وقتها مات و متحیر بر جا میمونم نمیدونم چرا اینقدر ادعا داریم چرا خود بزرگ بینی و غرور وداریم یکی رو میشناسم میگه هرکی من رو از دست بده به خودش ظلم کرده چون انسانی به صداقت من پیدا نمیشه واقعا خندم میگیره از حرفهاش ای انسان به چه چیز اینطوری مینازی  چرا خودت رو اینقدر بالا میبینی که تو اوج گناه و غیبت و تهمت و بد گویی و..........به همه میگی من بنده خاص خدا هستم خییلی جالبه

دلم میخواست تو دنیایی زندگی میکردم که سرتاسر گذشت بود خبری از دروغگویی و بدگویی و تهمت و نبود همه با هم صادق و یار و کمک بودن

وقتی با قدیمیها صحبت میکنم و مثلا از خاطراتشون از 60 سال قبل میگن ادم لذت میبره که مردم اینقدر با هم خوب بودن و بهم احترام میذاشتن

یک دوستی دارم از خواهر بهم نزدیکتر یلدا نازنینم واقعا وقتی باهاش حرف میزنم وقتی باهاش درد و دل میکنم لذت میبرم خدا رو شکر دختری صبور و قانع و مهربون و با گذشت و فداکار همینطور مریم دوست عزیزم جدا این 2 نفر برام مثل 2 خواهر عزیز بودن ازشون تشکر میکنم وقتی که خسته و ناراحت بودم این دو فرشته سر رهم قرار گرفتن شریک غم و غصه و شادیم شدن و الان برام مثل یک جز بدنم عزیز هستن


یادش به خیر دوست عزیزم نگار دختری فوقع العاده مهربون و با گذشت و فداکار بود چقدر دوستش داشتم حدودا 9 ساله میشناسمش و یکی از بهترین دوستامه چقدر دلم براش تنگ شده چقدر دوستش دارم خدا یک پسر قند عسل بهش داده همیشه دعاش میکنم امیدوارم دست به خاکستر میزنه طلا بشه

چقدر دلم براش تنگ شده

مادر شوهرم طفلی چقدر التماس میکنه برم ایران و من در تدارک مسافرت به  هند و ایران هستم  اول میرم ایران بچها رو میسپارم به مادرشوهر و خواهر شوهرم و میرم به کشور ارزوهام هندوستان  من از بچگی عاشق هندوستان بودم خیلی هندوستان رو دوست داشتم از غذاهای تندشون تا ادویهای خوشمزشون تا لباسهای ساریشون و تمدن و کشورش رو خیلی دوست دارم


دلم برای ایران هم تنگ شده برای امامزاده صالح برای امام رضا برای نگار دارم لحظه شماری میکنم برم ایران پیش نگار تا دوباره روزهای خوبمون رو شروع کنیم بگیم و بخندیم و بگردیم نگار هم بیصبرانه منتظره به قول خودش بیایی باید 10 روز خونه اونها بمونم


سوئد خیلی خوبه خیلی منتها هر چی هم که خوب باشه باز وطن ادم نمیشه من عاشق ایران خودم هستم 


چقدر خوبه تو وبلاگ وقتی مینویسم خیلی سبک میشم خیلی

 

عمم چقدر دوستش دارم دلم براش لک زده وقتی زنگ میزنم وبهش میگم سلام عمه و بهم میگه سلام عشق من غرق شور و شعف میشم

عزیز جونم چقدر دوست دارم یک بار دیگه ببینمش

داداشام و زنداداشم و خواهرم و خلاصه همه چشم انتظارن برم ایران نمیدونم بهشون بگم دارم میرم یا  یواشکی برم دلم میخواد بدون اینکه به کسی بگم برم راستش برای رفتن به ایران ترس دارم ولی خوب خدا بخواد دارم میرم دیگه قصد دارم اول که میرم برم سر مزار مادرم دلم براش تنگ شده

خیلی دوستش داشتم خدا رحمتش کنه

با ییک کارگردان صحبت کردم و قرار شده سرگذشت زندگیم رو فیلم بسازه قراره رفتم ایران برم باهاش صحبت کنم و خدا بخواد فیلم سروناز هم به بازار بیاد البته به قول خودشون میگفت بهتره سریال بشه

و من هم با کمال میل قبول کردم دست نوشتهام و کتابم رو براش فرستادم قرار شده خودم هم برم باهاش صحبت کنم و  خیلی خوشحالم که شکر خدا دارم به همه خواستهام میرسم گوش شیطون کر چشم حسود کور


خدا رو شکر

خداروشکر

خداروشکر

الان خیلی خوشحالم خیلی شکر خدا

خدایا کمکم کن بنده ای باشم که تو میخوای نه بنده ای که دیگران میپسندن

خدایا همه بچها رو برای پدر و مادراشون حفظ کن گلهای من رو هم برای من حفظ کن

خدایا به همه سلامتی بده به من و شوهر عزیزم و بچهام هم سلامتی و دل خوش بده

خدایا همه گناهام رو به بزرگی خودت ببخش و من رو مورد عفو کرمت قرار بده دوستت دارم خدا



نويسنده : سرو ناز و دانيال |
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 | 1:30
بازم سلام

راستش میخواستم وبلاگ رو تعطیل کنم ولی دلم نیامد کلی با این وبلاگ خاطره دارم با یلدا و با مریم و خاله فری و .......خلاصه که دلم نیامد تعطیلش کنم و گفتم شروع کنم نوشتن

یادمه یک زمانی خیلی دلم میخواست سرگذشت زندگیم به دست یک نویسنده معرف چاپ بشه نه اینکه خودم مهم بشم نه بلکه از این نظر که فکر میکنم زندگیم درسی باشه برای دختران و پدران و مادران و خانوادها  و امروز شکر خدا اون کتاب چاپ شده

به اسم زیر سایه بخت

هر موقع این کتاب رو میخونم حس خوبی بهم دست میده دلم میخواد از همینجا از خواهر خوبم دوست عزیزم  مهربونترینم خانم فریده شجاعی تشکر مخصوص کنم و از خدا براش درخواست سلامتی و شادابی و دارم امیدوارم همیشه خوش و شاد باشه و از همینجا بهش میگم خواهر خوبم از صمیم قلب دوستت دارم یاد گاری از تو بهترینم کتابی که برام نوشتی و تا همیشه روی چشمام نگهش میدارم

دوستت دارم


نويسنده : سرو ناز و دانيال |
پنجشنبه ششم فروردین 1388 | 22:30

خدانگهدار همگی شما دوستان عزیز و عید همه مبارک این وبلاگ نیز به اخر خودش رسید دوستان عزیز خودم برای بعضیها دعوتنامه میفرستم به ادرس وبلاگ جدیدم خدا پشت و پناه همگیتون