تبليغاتX
 ايزد يكتا...ائمه اطهار.....عيسي مسيح
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 | 7:1

حضرت‌ ابراهيم‌(ع‌)

آن‌ حضرت‌ در زمان‌ نمرود كه‌ در عجم‌ به‌ كيكاوس‌ معروف‌ بود،زندگى‌ مى‌ كرد.نمرود مردى‌ باقوت‌ وحشمت‌ بود.سپاه‌ بسيار داشت‌ ودر سرزمين‌ بابل‌ آن‌زمان‌ وكوفه‌ زمان‌ ما حكومت‌ مى‌ كرد.چهارصد صندلى‌ طلا داشت‌ كه‌ برروى‌ هريك‌جادوگرى‌ نشسته‌ وجادو مى‌ نمود.او يكشب‌ در خواب‌ ديد كه‌ ستاره‌اى‌ در افق‌پديدار شد ونورش‌ بر نورخورشيد غلبه‌ نمود.نمرود وحشت‌ زده‌ از خواب‌ بيدار شدو جادوگران‌ را احضار نموده‌ وتعبير خواب‌ خود را از آنان‌ جويا شد.گفتند طفلى‌ دراين‌ سال‌ متولد مى‌ شود كه‌ سلطنت‌ تو بدست‌ او نابود مى‌ شود.وهنوز آن‌ طفل‌ ازصلب‌ پدر به‌ رحم‌ مادر منتقل‌ نشده‌ است‌.نمرود دستور داد كه‌ بين‌ زنان‌ ومردان‌جدايى‌ اندازند و كودكى‌ كه‌ در آن‌ سال‌ متولد ميشود،اگر پسر است‌،بكشند.واگردختر است‌،باقى‌ بگذارند.تارخ‌   كه‌ يكى‌ از مقربّان‌ نمرود بود شبى‌ پنهانى‌ نزدهمسرش‌ رفت‌ ونطفه‌ ابراهيم‌ بسته‌ شد.هنگام‌ تولد كودك‌،مادر ابراهيم‌ (ع‌) به‌ داخل‌غارى‌ رفت‌ وابراهيم‌ (ع‌) در آنجا متولد شد.مادر،كودكش‌ را درغار گذاشت‌ وبه‌ شهرمراجعت‌ نمود.او همه‌ روزه‌ به‌ غار مى‌ رفت‌ وبه‌ فرزندش‌ شير مى‌ داد وبرمى‌ گشت‌.رشد يك‌ روز آن‌ حضرت‌ مطابق‌ يكماه‌ كودكان‌ ديگر بود.پانزده‌ سال‌ گذشت‌ودراين‌ مدت‌ ابراهيم‌ (ع‌) جوانى‌ قوى‌ شده‌ بود.روزى‌ با مادرش‌ به‌ طرف‌ شهرحركت‌ كردند .در راه‌ به‌ گله‌ شترى‌ رسيدند.ابراهيم‌ (ع‌)از مادر پرسيد:خالق‌ اينهاكيست‌؟گفت‌ آنكه‌ آنهارا خلق‌ كرد و رزق‌ مى‌ دهد وبزرگ‌ مى‌ نمايد.ابراهيم‌ (ع‌) درشهر با گروههاى‌ بت‌ پرست‌ وارد بحث‌ مى‌ شد وآنها را محكوم‌ مى‌ نمود.واقرار به‌خداى‌ ناديده‌ كرد.به‌ مصداق‌ آيه‌ شريفه‌ «فلما جن‌ّ عليه‌ الليل‌ راى‌ كوكباً...» چون‌ مذاهب‌ آنهاراباطل‌ ديد وباطل‌ نمود،فرمود: انّى‌ وجهّت‌وجهى‌ ...» بعد ابراهيم‌ (ع‌) را به‌ دربار نمرود بردند.نمرود مرد زشترويى‌ بود ولى‌ دراطرافش‌ غلامان‌ وكنيزان‌ زيبا بودند.ابراهيم‌ (ع‌) از عمويش‌ آذر پرسيد:اينها چه‌كسى‌ هستند؟آذر گفت‌ اينها غلامان‌ وكنيزان‌ وبندگان‌ نمرودند! ابراهيم‌ (ع‌) تبسمى‌ كردوگفت‌ چگونه‌   است‌ كه‌ بندگان‌ و كنيزان‌ و غلامان‌ از خدايشان‌ زيباترند؟آذر گفت‌از اين‌ حرفها نزن‌ كه‌ تورا مى‌ كشند.آمده‌ است‌ كه‌ آذر بت‌ مى‌ ساخت‌ وبه‌ ابراهيم‌ (ع‌)مى‌ داد تا بفروشدوابراهيم‌ (ع‌) هم‌ طناب‌ به‌ پاى‌ بتها مى‌ بست‌ ومى‌ گفت‌:بياييدخدايى‌ را بخريد كه‌ نمى‌ خورد و نمى‌ بيند و نمى‌ آشامد و نه‌ نفعى‌ مى‌ رساند ونه‌ضررى‌ !با اين‌ تعريف‌ ابراهيم‌ (ع‌) كسى‌ بتها را نمى‌ خريد.وبتها را به‌ نزد آذر برمى‌ گرداند.

بت‌ شكن‌ دربتخانه‌

نمروديان‌ سالى‌ دوبار در فروردين‌ جشن‌ مى‌ گرفتند.در يكى‌ از جشنها موقع‌خروج‌ از شهر،آذر به‌ ابراهيم‌ (ع‌)پيشنهاد نمود كه‌ او هم‌ به‌ جشن‌ برودتا شايد جشن‌آنهارا تماشاكرده‌ وزبان‌ از بدگويى‌ بتها بردارد.ولى‌ روز بعد موقع‌ رفتن‌،ابراهيم‌(ع‌)گفت‌ من‌ مريض‌ هستم‌!لذا همه‌ با زينت‌ تمام‌ از شهر بيرون‌ رفتند بجز ابراهيم‌ (ع‌)كه‌ تبرى‌ برداشت‌ و به‌ بتخانه‌ رفت‌ وهمه‌ بتهارا شكست‌.سپس‌ تبر را بر دوش‌ بت‌بزرگ‌انداخت‌. «فجعلهم‌ جُذاذاً الاّ كبيراً لهم‌» همه‌ بتهارا خورد كرد مگر بُت‌بزرگ‌ را.وقتى‌ نمرود ونمروديان‌ باز گشتند وبه‌ بتخانه‌ آمدند تا خود را تبرك‌كنند،همه‌ بتهارا شكسته‌ ديدند غير از بُت‌ بزرگ‌.به‌ روايتى‌ شيطان‌ به‌ آنها اطلاع‌ دادكه‌ ابراهيم‌ (ع‌)خدايان‌ شمارا شكسته‌ است‌.صداى‌ ناله‌ وفرياد مردم‌ بلند شد.نزدنمرود رفتند كه‌اى‌ نمرود!خدايان‌ مارا شكسته‌اند.نمرود دستور داد تا   به‌ هركه‌ شك‌داريد نزد من‌ بياوريد.همه‌ گفتند كار ابراهيم‌ (ع‌) است‌.حضرت‌ را احضار كردندوبه‌او گفتند: «أ انت‌ فعلت‌َ هذا بآلهتنا ياابراهيم‌قال‌ بل‌ فعلهم‌ كبيرهم‌ هذافاسئلوهم‌ اِن‌ كانوا ينطقون‌»» آيا تو اين‌ عمل‌ را نسبت‌ به‌ خدايان‌ مابجاآوردى‌ ؟گفت‌ بت‌ بزرگ‌ اين‌ كار را كرده‌ است‌ از او بپرسيد اگر حرف‌ مى‌ زند!نمروديان‌ گفتند اى‌ ابراهيم‌ (ع‌) اين‌ بتها سخن‌ نمى‌ گويند.سپس‌ همگى‌ خجل‌وشرمنده‌ و سر به‌ زير انداختند.بعد ابراهيم‌ (ع‌)فرمود چيزى‌ را عبادت‌ مى‌ كنيد كه‌نه‌ نفعى‌ مى‌ رساند ونه‌ ضررو نه‌ حرف‌ مى‌ زند.چون‌ نمروديان‌ از جواب‌ عاجزشدند،همگى‌ گفتند اگر كمك‌ كار خدايان‌ خود هستيد،ابراهيم‌ (ع‌) رابسوزانيد.نمرود دستور داد ديواره‌اى‌ در دامنه‌ كوه‌ درست‌ كردند وبمدت‌ يكماه‌هيزم‌ آورده‌ ودر آن‌ قرار دادند تا پرشد.بعد گفتند چگونه‌ ابراهيم‌ (ع‌) رادر آتش‌بياندازيم‌؟شيطان‌ بصورت‌ آدمى‌ ظاهر شد وگفت‌ منجنيق‌ بسازيد!تا آن‌ زمان‌منجنيق‌ نساخته‌ بودند وشيطان‌ هنگاميكه‌ به‌ آسمانها راه‌ داشت‌ از جهنم‌ ديدار كرده‌وديده‌ بود جهنميان‌ را با منجنيق‌ درون‌ آتش‌ مى‌ اندازند،ياد گرفته‌ بود.لذا به‌ آنها يادداد كه‌ چگونه‌ اين‌ وسيله‌ را بسازند.چهارصد نفر آمدند وهردونفر يك‌ طناب‌ راگرفتند و ابراهيم‌ (ع‌) را بالا بردند.در اين‌ هنگام‌ در ميان‌ فرشتگان‌ غلغله‌اى‌ افتاد وبه‌پيشگاه‌ الهى‌ عرضه‌ كردند كه‌ خدايا از شرق‌ تا غرب‌ يكنفر،تورا عبادت‌ مى‌ كندواوراهم‌ كه‌ مى‌ خواهند بسوزانند.دستور بده‌ تا اورا يارى‌ كنيم‌.خطاب‌ آمد:برويد اگراز شما يارى‌ خواست‌ اورا كمك‌ كنيد.ابتدا ملك‌ باد نزد ابراهيم‌ (ع‌) آمد وگفت‌:من‌موكل‌ باد هستم‌.اگر امر بفرمائيد به‌ باد امر كنم‌ تا آتش‌ را به‌ خانه‌ نمرود ببرد ونمروديان‌ را بسوزاند.ابراهيم‌ (ع‌)فرمود پناه‌ من‌ خداست‌ وبتو نيازى‌ ندارم‌.ملك‌ ابرآمد وگفت‌ اى‌ ابراهيم‌!اجازه‌ بده‌ تا به‌ ابر امر كنم‌ آتش‌ را خاموش‌ كند.ابراهيم‌(ع‌)گفت‌ امر خود را به‌ خداى‌ ناديده‌ واگذاردم‌.ملك‌ كوه‌ آمد وگفت‌ اى‌ ابراهيم‌!اجازه‌ بده‌ كوه‌ بابل‌ را بر سرشان‌ خراب‌ نمايم‌ وهمه‌ را هلاك‌ كنم‌.ابراهيم‌ (ع‌)گفت‌ بتو نيز محتاج‌ نيستم‌.بعد جبرئيل‌ آمد وگفت‌ اى‌ ابراهيم‌!هيچ‌ احتياجى‌ ندارى‌ ؟گفت‌ دارم‌ اما نه‌ بتو.گفت‌ به‌ كه‌ دارى‌ ؟گفت‌ او از همه‌ بهتر به‌ حال‌ من‌ آگاه‌است‌.بعد از آن‌ از طرف‌ خدا ندا آمد: «يانار كونى‌ برداً وسلاماً على‌ ابراهيم‌»

            ابراهيم‌   از پيامبرانى‌ است‌ كه‌ خداوند او را بيش‌ از ديگران‌ با عظمت‌ ياد نموده‌است‌ واو را با القابى‌ چون‌ :حنيف‌،مسلم‌، حليم‌، اوّاه‌، منيب‌،صديق‌ياد كرده‌ و بااوصافى‌ چون‌:شاكرو سپاسگزار نعمتهاى‌ خداوند،قانت‌ و مطيع‌ خالق‌ توانا،داراى‌ قلب‌ سليم‌،عامل‌ و فرمانبردار كامل‌ خدا،بنده‌ مؤمن‌ و نيكوكار،شايسته‌ و صالح‌درگاه‌ خدا و...وى‌ را ستوده‌ است‌.و به‌ منصبهايى‌ چون‌:امامت‌ وپيشوائى‌ مردم‌،برگزيده‌ در دوجهان‌ و خليل‌ اللهى‌ مفتخر داشته‌ است‌.

        از جمله‌ الطاف‌ الهى‌ بر ابراهيم‌ آنست‌ كه‌:

        او را از پيامبران‌ اولوا العزم‌ قرار داد.

        پيامبرى‌ را در ذريه‌ او قرار داد.

علم‌ وحكمت‌ وشريعت‌ بوى‌ داده‌ است‌.

اورا امّت‌ واحده‌ خواند.

        و خانه‌ كعبه‌ بدست‌ او تجديد بنا شد.

        مقام‌ امامت‌ به‌ او تفويض‌ شد

مدت‌ عمر ابراهيم‌ دويست‌ سال‌ بوده‌ و در شهر خليل‌ الرحمن‌ فلسطين‌ اشغالى‌ مدفون‌ است‌.

ابراهیم در قرآن

        به‌ قسمتى‌ از گفتگوى‌ ابراهيم‌ با نمروديان‌ توجه‌ نمائيد:

  «ابراهيم‌ به‌ پدرش‌ گفت‌:چراچيزى‌ كه‌ نمى‌ شنود و نمى‌ بيند و تورا از چيزى‌ بى‌ نياز نمى‌ كند را عبادت‌ مى‌ كنى‌ ؟اى‌ پدر!من‌ به‌ دانشى‌ مطلع‌ شده‌ام‌ كه‌ تو به‌ آن‌دست‌ نيافته‌اى‌ .پس‌ از من‌ پيروى‌ كن‌ تا تورا به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ كنم‌.اى‌ پدر!شيطان‌ را نپرست‌ كه‌ شيطان‌ معصيت‌ خدا را نمود.اى‌ پدر!من‌ مى‌ ترسم‌ تو دچارعذاب‌ الهى‌ شوى‌ وجزو ياران‌ شيطان‌ گردى‌ !پدرش‌ جواب‌ داد:آيا از خدايان‌ من‌رويگردان‌ شده‌اى‌ ؟اگر دست‌ از اين‌ حرفها برندارى‌ تورا سنگسار مى‌ كنم‌!وتورا ازخود مى‌ رانم‌!ابراهيم‌ گفت‌ با تو خداحافظى‌ نموده‌ واز خدا برايت‌ طلب‌ آمرزش‌مى‌ نمايم‌ كه‌ خدا به‌ من‌ مهربان‌ است‌. واز شما و معبودانتان‌ دورى‌ مى‌ كنم‌ و خداى‌ واحد را مى‌ خوانم‌ تا شايد با اين‌ دعا از درگاه‌ خدا دور نشوم‌»

   «ابراهيم‌   به‌ پدرش‌ وقوم‌ پدرش‌ گفت‌:اين‌ تنديسها چيست‌ كه‌ به‌ آنها روى‌ آورده‌ وآنها را عبادت‌ مى‌ كنيد؟گفتند:پدران‌ ما اينها را عبادت‌ مى‌ كردند.ابراهيم‌گفت‌:شما وپدرانتان‌ در گمراهى‌ آشكار بوديد.گفتند:آيا براى‌ ما حق‌ آورده‌اى‌ يا ازبازيگرانى‌ ؟ابراهيم‌ گفت‌ خداى‌ شما پروردگار آسمانها وزمين‌ است‌ كه‌ آنها را آفريده‌ومن‌ بر اين‌ مطلب‌ شهادت‌ مى‌ دهم‌.بخداقسم‌:وقتى‌ نبوديد براى‌ بتهاى‌ شما چاره‌اى‌ خواهم‌ انديشيد!پس‌ به‌ بتخانه‌ رفته‌ وبتهاى‌ آنان‌ را بجز بت‌ بزرگ‌ را تا شايد سراغ‌ اوبروند شكست‌.»

   «ابراهيم‌ به‌ آنها گفت‌:آيا غير از خدا،چيزى‌ را مى‌ پرستيد كه‌ نه‌ به‌ شما سودى‌ دارد ونه‌ ضرر؟اُف‌ بر شما وبتهايتان‌ چرا تعقل‌ نمى‌ كنيد؟آنها گفتند كه‌ :او رابسوزانيد وخدايانتان‌ را يارى‌ كنيد اگر كمك‌ كننده‌ به‌ خدايانتان‌ هستيد!»

   «ابراهيم‌ به‌ پدرش‌ و قومش‌ گفت‌:چه‌ مى‌ پرستيد؟گفتند:بتانى‌ را مى‌ پرستيم‌ وپيوسته‌ سر بر آستانشان‌ داريم‌.ابراهيم‌ گفت‌:آيا وقتى‌ آنها را صدا مى‌ زنيد صداى‌ شما را مى‌ شنودند؟آيا سود وزيانى‌ براى‌ شما دارند؟آنها گفتند:بلكه‌ پدرانمان‌ را اين‌چنين‌ يافته‌ايم‌.ابراهيم‌ گفت‌ آيا نمى‌ دانيد كه‌   بتهاى‌ شما وپدرانتان‌ با من‌ دشمن‌منند.ولى‌ پروردگار عالميان‌ كسى‌ است‌ كه‌ مرا آفريد و هدايت‌ كرد.او كسى‌ است‌ كه‌غذا وآشاميدنى‌ به‌ من‌ مى‌ دهد.و چون‌ مريض‌ شوم‌ مرا شفا مى‌ دهد و اميدوارم‌ كه‌روز قيامت‌ خطاهاى‌ مرا ببخشد.»

            «ابراهيم‌ به‌ پدرش‌ گفت‌:چرا چيزى‌ كه‌ نمى‌ شنود و نمى‌ بيند و تورا از چيزى‌ بى‌ نياز نمى‌ كند را عبادت‌ مى‌ كنى‌ ؟اى‌ پدر!من‌ به‌ دانشى‌ مطلع‌ شده‌ام‌ كه‌ تو به‌ آن‌دست‌ نيافته‌اى‌ .پس‌ از من‌ پيروى‌ كن‌ تا تورا به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ كنم‌.اى‌ پدر!شيطان‌ را نپرست‌ كه‌ شيطان‌ معصيت‌ خدا را نمود.اى‌ پدر!من‌ مى‌ ترسم‌ تو دچارعذاب‌ الهى‌ شوى‌ وجزو ياران‌ شيطان‌ گردى‌ !پدرش‌ جواب‌ داد:آيا از خدايان‌ من‌رويگردان‌ شده‌اى‌ ؟اگر دست‌ از اين‌ حرفها برندارى‌ تورا سنگسار مى‌ كنم‌!وتورا ازخود مى‌ رانم‌!ابراهيم‌ گفت‌ با تو خداحافظى‌ نموده‌ واز خدا برايت‌ طلب‌ آمرزش‌مى‌ نمايم‌ كه‌ خدا به‌ من‌ مهربان‌ است‌. واز شما و معبودانتان‌ دورى‌ مى‌ كنم‌ و خداى‌ واحد را مى‌ خوانم‌ تا شايد با اين‌ دعا از درگاه‌ خدا دور نشوم‌»

پيروزى‌ ابراهيم‌(ع‌)بر نمروديان‌

آن‌ حضرت‌ در زمان‌ نمرود كه‌ در عجم‌ به‌ كيكاوس‌ معروف‌ بود،زندگى‌ مى‌ كرد.نمرود مردى‌ باقوت‌ وحشمت‌ بود.سپاه‌ بسيار داشت‌ ودر سرزمين‌ بابل‌ آن‌زمان‌ وكوفه‌ زمان‌ ما حكومت‌ مى‌ كرد.چهارصد صندلى‌ طلا داشت‌ كه‌ برروى‌ هريك‌جادوگرى‌ نشسته‌ وجادو مى‌ نمود.او يكشب‌ در خواب‌ ديد كه‌ ستاره‌اى‌ در افق‌پديدار شد ونورش‌ بر نورخورشيد غلبه‌ نمود.نمرود وحشت‌ زده‌ از خواب‌ بيدار شدو جادوگران‌ را احضار نموده‌ وتعبير خواب‌ خود را از آنان‌ جويا شد.گفتند طفلى‌ دراين‌ سال‌ متولد مى‌ شود كه‌ سلطنت‌ تو بدست‌ او نابود مى‌ شود.وهنوز آن‌ طفل‌ ازصلب‌ پدر به‌ رحم‌ مادر منتقل‌ نشده‌ است‌.نمرود دستور داد كه‌ بين‌ زنان‌ ومردان‌جدايى‌ اندازند و كودكى‌ كه‌ در آن‌ سال‌ متولد ميشود،اگر پسر است‌،بكشند.واگردختر است‌،باقى‌ بگذارند.تارخ‌   كه‌ يكى‌ از مقربّان‌ نمرود بود شبى‌ پنهانى‌ نزدهمسرش‌ رفت‌ ونطفه‌ ابراهيم‌ بسته‌ شد.هنگام‌ تولد كودك‌،مادر ابراهيم‌ (ع‌) به‌ داخل‌غارى‌ رفت‌ وابراهيم‌ (ع‌) در آنجا متولد شد.مادر،كودكش‌ را درغار گذاشت‌ وبه‌ شهرمراجعت‌ نمود.او همه‌ روزه‌ به‌ غار مى‌ رفت‌ وبه‌ فرزندش‌ شير مى‌ داد وبرمى‌ گشت‌.رشد يك‌ روز آن‌ حضرت‌ مطابق‌ يكماه‌ كودكان‌ ديگر بود.پانزده‌ سال‌ گذشت‌ودراين‌ مدت‌ ابراهيم‌ (ع‌) جوانى‌ قوى‌ شده‌ بود.روزى‌ با مادرش‌ به‌ طرف‌ شهرحركت‌ كردند .در راه‌ به‌ گله‌ شترى‌ رسيدند.ابراهيم‌ (ع‌)از مادر پرسيد:خالق‌ اينهاكيست‌؟گفت‌ آنكه‌ آنهارا خلق‌ كرد و رزق‌ مى‌ دهد وبزرگ‌ مى‌ نمايد.ابراهيم‌ (ع‌) درشهر با گروههاى‌ بت‌ پرست‌ وارد بحث‌ مى‌ شد وآنها را محكوم‌ مى‌ نمود.واقرار به‌خداى‌ ناديده‌ كرد.به‌ مصداق‌ آيه‌ شريفه‌ «فلما جن‌ّ عليه‌ الليل‌ راى‌ كوكباً...» چون‌ مذاهب‌ آنهاراباطل‌ ديد وباطل‌ نمود،فرمود: انّى‌ وجهّت‌وجهى‌ ...» بعد ابراهيم‌ (ع‌) را به‌ دربار نمرود بردند.نمرود مرد زشترويى‌ بود ولى‌ دراطرافش‌ غلامان‌ وكنيزان‌ زيبا بودند.ابراهيم‌ (ع‌) از عمويش‌ آذر پرسيد:اينها چه‌كسى‌ هستند؟آذر گفت‌ اينها غلامان‌ وكنيزان‌ وبندگان‌ نمرودند! ابراهيم‌ (ع‌) تبسمى‌ كردوگفت‌ چگونه‌   است‌ كه‌ بندگان‌ و كنيزان‌ و غلامان‌ از خدايشان‌ زيباترند؟آذر گفت‌از اين‌ حرفها نزن‌ كه‌ تورا مى‌ كشند.آمده‌ است‌ كه‌ آذر بت‌ مى‌ ساخت‌ وبه‌ ابراهيم‌ (ع‌)مى‌ داد تا بفروشدوابراهيم‌ (ع‌) هم‌ طناب‌ به‌ پاى‌ بتها مى‌ بست‌ ومى‌ گفت‌:بياييدخدايى‌ را بخريد كه‌ نمى‌ خورد و نمى‌ بيند و نمى‌ آشامد و نه‌ نفعى‌ مى‌ رساند ونه‌ضررى‌ !با اين‌ تعريف‌ ابراهيم‌ (ع‌) كسى‌ بتها را نمى‌ خريد.وبتها را به‌ نزد آذر برمى‌ گرداند.

بت‌ شكن‌ دربتخانه‌

نمروديان‌ سالى‌ دوبار در فروردين‌ جشن‌ مى‌ گرفتند.در يكى‌ از جشنها موقع‌خروج‌ از شهر،آذر به‌ ابراهيم‌ (ع‌)پيشنهاد نمود كه‌ او هم‌ به‌ جشن‌ برودتا شايد جشن‌آنهارا تماشاكرده‌ وزبان‌ از بدگويى‌ بتها بردارد.ولى‌ روز بعد موقع‌ رفتن‌،ابراهيم‌(ع‌)گفت‌ من‌ مريض‌ هستم‌!لذا همه‌ با زينت‌ تمام‌ از شهر بيرون‌ رفتند بجز ابراهيم‌ (ع‌)كه‌ تبرى‌ برداشت‌ و به‌ بتخانه‌ رفت‌ وهمه‌ بتهارا شكست‌.سپس‌ تبر را بر دوش‌ بت‌بزرگ‌انداخت‌. «فجعلهم‌ جُذاذاً الاّ كبيراً لهم‌» همه‌ بتهارا خورد كرد مگر بُت‌بزرگ‌ را.وقتى‌ نمرود ونمروديان‌ باز گشتند وبه‌ بتخانه‌ آمدند تا خود را تبرك‌كنند،همه‌ بتهارا شكسته‌ ديدند غير از بُت‌ بزرگ‌.به‌ روايتى‌ شيطان‌ به‌ آنها اطلاع‌ دادكه‌ ابراهيم‌ (ع‌)خدايان‌ شمارا شكسته‌ است‌.صداى‌ ناله‌ وفرياد مردم‌ بلند شد.نزدنمرود رفتند كه‌اى‌ نمرود!خدايان‌ مارا شكسته‌اند.نمرود دستور داد تا   هركه‌ راشك‌داريد نزد من‌ بياوريد.همه‌ گفتند كار ابراهيم‌ (ع‌) است‌.حضرت‌ را احضار كردندوبه‌او گفتند: «أ انت‌ فعلت‌َ هذا بآلهتنا ياابراهيم‌قال‌ بل‌ فعلهم‌ كبيرهم‌ هذافاسئلوهم‌ اِن‌ كانوا ينطقون‌»» آيا تو اين‌ عمل‌ را نسبت‌ به‌ خدايان‌ مابجاآوردى‌ ؟گفت‌ بت‌ بزرگ‌ اين‌ كار را كرده‌ است‌ از او بپرسيد اگر حرف‌ مى‌ زند!نمروديان‌ گفتند اى‌ ابراهيم‌ (ع‌) اين‌ بتها سخن‌ نمى‌ گويند.سپس‌ همگى‌ خجل‌وشرمنده‌ و سر به‌ زير انداختند.بعد ابراهيم‌ (ع‌)فرمود چيزى‌ را عبادت‌ مى‌ كنيد كه‌نه‌ نفعى‌ مى‌ رساند ونه‌ ضررو نه‌ حرف‌ مى‌ زند.چون‌ نمروديان‌ از جواب‌ عاجزشدند،همگى‌ گفتند اگر كمك‌ كار خدايان‌ خود هستيد،ابراهيم‌ (ع‌) رابسوزانيد.نمرود دستور داد ديواره‌اى‌ در دامنه‌ كوه‌ درست‌ كردند وبمدت‌ يكماه‌هيزم‌ آورده‌ ودر آن‌ قرار دادند تا پرشد.بعد گفتند چگونه‌ ابراهيم‌ (ع‌) رادر آتش‌بياندازيم‌؟شيطان‌ بصورت‌ آدمى‌ ظاهر شد وگفت‌ منجنيق‌ بسازيد!تا آن‌ زمان‌منجنيق‌ نساخته‌ بودند وشيطان‌ هنگاميكه‌ به‌ آسمانها راه‌ داشت‌ از جهنم‌ ديدار كرده‌وديده‌ بود جهنميان‌ را با منجنيق‌ درون‌ آتش‌ مى‌ اندازند،ياد گرفته‌ بود.لذا به‌ آنها يادداد كه‌ چگونه‌ اين‌ وسيله‌ را بسازند.چهارصد نفر آمدند وهردونفر يك‌ طنبا را گرفتندو ابراهيم‌ (ع‌) را بالا بردند.در اين‌ هنگام‌ در ميان‌ فرشتگان‌ غلغله‌اى‌ افتاد وبه‌ پيشگاه‌الهى‌ عرضه‌ كردند كه‌ خدايا از شرق‌ تا غرب‌ يكنفر،تورا عبادت‌ مى‌ كند واوراهم‌ كه‌مى‌ خواهند بسوزانند.دستور بده‌ تا اورا يارى‌ كنيم‌.خطاب‌ آمد:برويد اگر از شمايارى‌ خواست‌ اورا كمك‌ كنيد.ابتدا ملك‌ باد نزد ابراهيم‌ (ع‌) آمد وگفت‌:من‌ موكل‌باد هستم‌.اگر امر بفرمائيد به‌ باد امر كنم‌ تا آتش‌ را به‌ خانه‌ نمرود ببرد و نمروديان‌ رابسوزاند.ابراهيم‌ (ع‌)فرمود پناه‌ من‌ خداست‌ وبتو نيازى‌ ندارم‌.ملك‌ ابر آمد وگفت‌اى‌ ابراهيم‌!اجازه‌ بده‌ تا به‌ ابر امر كنم‌ آتش‌ را خاموش‌ كند.ابراهيم‌ (ع‌)گفت‌ امر خودرا به‌ خداى‌ ناديده‌ واگذاردم‌.ملك‌ كوه‌ آمد وگفت‌ اى‌ ابراهيم‌!اجازه‌ بده‌ كوه‌ بابل‌ رابر سرشان‌ خراب‌ نمايم‌ وهمه‌ را هلاك‌ كنم‌.ابراهيم‌ (ع‌) گفت‌ بتو نيز محتاج‌نيستم‌.بعد جبرئيل‌ آمد وگفت‌ اى‌ ابراهيم‌!هيچ‌ احتياجى‌ ندارى‌ ؟گفت‌ دارم‌ اما نه‌بتو.گفت‌ به‌ كه‌ دارى‌ ؟گفت‌ او از همه‌ بهتر به‌ حال‌ من‌ آگاه‌ است‌.بعد از آن‌ از طرف‌خدا ندا آمد: «يانار كونى‌ برداً وسلاماً على‌ ابراهيم‌» ابن‌ عباس‌ گفت‌ اگر خدانمى‌ فرمود سلاماً آتش‌ چنان‌ سرد مى‌ شد كه‌ ابراهيم‌ (ع‌)از سرما هلاك‌مى‌ گرديد.پس‌ به‌ فرشتگان‌ امر نمود تا بازوى‌ ابراهيم‌ (ع‌) را گرفتند وآهسته‌ در ميان‌آتش‌ قرار دادند ودرميان‌ آتش‌،چشمه‌هاى‌ آب‌ آفريد.آمده‌ است‌ كه‌ نمروديان‌ هرچه‌مى‌ كردند ابراهيم‌ (ع‌) را داخل‌ آتش‌ بياندازند ابراهيم‌ (ع‌) نمى‌ افتاد.شيطان‌ بصورت‌آدمى‌ به‌ آنها گفت‌ دو زن‌ عريان‌ نزديك‌ منجنيق‌ بردند.يك‌ مرتبه‌ ابراهيم‌ (ع‌) داخل‌آتش‌ افتاد.علت‌ را از شيطان‌ پرسيدند گفت‌ دو ملكى‌ كه‌ ابراهيم‌ (ع‌) را گرفته‌ بودندبا ديدن‌ دوزن‌ عريان‌،از ترس‌ خداوند بر خود پيچيدند واز ابراهيم‌ (ع‌)غافل‌شدند.ابراهيم‌ (ع‌)چهل‌ روز در آن‌ حال‌ بود سپس‌ از آتش‌ خارج‌ شده‌ وبطرف‌ شام‌حركت‌ كرد.در راه‌ به‌ شهر فزان‌ رسيد.ديد كه‌ مردم‌ شهر همه‌ زينت‌ مى‌ كنند.علت‌ راپرسيد.گفتند كه‌ شاه‌ ما دخترى‌ دارد كه‌ در زيبائى‌ بى‌ نظير است‌.اما هرچه‌ از طرف‌پادشاهان‌ براى‌ او خواستگار آمده‌ است‌،قبول‌ نمى‌ كند.وگفته‌ كسى‌ را كه‌ خودبخواهم‌ بشوهرى‌ انتخاب‌ مى‌ نمايم‌.هشت‌ روز است‌ كه‌ مردان‌ اينجا   خود را زينت‌كرده‌اند ودختر هم‌ آنهارا تماشا مى‌ كند شايد يكى‌ را بپسندد!ولى‌ تاكنون‌ كسى‌ راانتخاب‌ نكرده‌ است‌.ابراهيم‌ (ع‌)با لباس‌ پشمينه‌ در كنار ميدانى‌ نشست‌.

ناگاه‌ دخترترنج‌ بدست‌ ولباس‌ كذايى‌ پوشيده‌،با تعدادى‌ كنيز   بطرف‌ آنجا آمدند.

ازدواج‌ ابراهيم‌(ع‌)

چون‌ نور محمدى‌ (ص‌)رادر پيشانى‌ ابراهيم‌ (ع‌) مشاهده‌ كرد،ترنج‌ را بطرف‌ ابراهيم‌(ع‌) رها كرد ورفت‌.پس‌ غلامان‌ آمدند و ابراهيم‌ (ع‌) را نزد شاه‌ بردند.شاه‌ تا ابراهيم‌(ع‌) را ديد ،گفت‌ دخترم‌!شوهر خوبى‌ انتخاب‌ كردى‌ .پس‌ دختر كه‌ ساره‌ نام‌ داشت‌به‌ عقد ابراهيم‌ (ع‌) درآمد.بعد از چندى‌ ابراهيم‌ (ع‌) به‌ همراه‌ ساره‌ حركت‌ كردندوبه‌ شهر خمس‌ رسيدند.طبق‌ دستور شاه‌ آنجا يك‌ پنج‌ اموال‌ مسافرين‌ رابزورمى‌ گرفتند. ابراهيم‌ (ع‌) ساره‌ را در صندوقى‌ قرار داده‌ بود تا از نامحرمان‌ حفظ‌شود.مأمورين‌ شاه‌ ابراهيم‌ (ع‌) وصندوق‌ را نزد شاه‌ بردند.شاه‌ از ابراهيم‌ (ع‌) پرسيداين‌ زن‌ كيست‌؟ابراهيم‌ (ع‌) گفت‌ خواهرم‌ است‌.شاه‌ خواست‌ به‌ ساره‌ جسارتى‌ كندكه‌ ناگاه‌ زمين‌ اورادر برگرفت‌.از ابراهيم‌ (ع‌) خواهش‌ كرد كه‌ اورا آزاد كند.ابراهيم‌ (ع‌)هم‌ دعا كرد وزمين‌ اورا رها نمود.شاه‌ كنيزى‌   داشت‌ كه‌ آن‌ را به‌ ساره‌ بخشيد.وگفت‌:هااجرك‌. يعنى‌ اين‌ پاداش‌ ت‌.ديگر نام‌ كنيز هاجر شد.سپس‌ ابراهيم‌ (ع‌) با همراهان‌به‌ بيت‌ المقدس‌ رفتند.ببينيد بزرگان‌ چگونه‌ امتحانهاى‌ الهى‌ را پشت‌ سر گذاشتند.ازخوف‌ لنبلونّكم‌ بشى‌ ء من‌ الخوف‌ كه‌ آتش‌ ترس‌ دارد.ترس‌ از سوختن‌.ولى‌ لقاءاللهبى‌ اجر نمى‌ شود.وقتى‌ ابراهيم‌ (ع‌) با ساره‌ وهاجر به‌ بيت‌ المقدس‌ رسيدند،

هلاكت‌ نمروديان‌

از طرف‌ خدا ندا رسيد كه‌اى‌ ابراهيم‌!به‌ بابل‌ برو و نمرود را به‌ خداپرستى‌ دعوت‌نما.حضرت‌ به‌ بابل‌ كه‌ كوفه‌ امروزى‌ است‌،نزد نمرود رفت‌ واورا به‌ خداپرستى‌ دعوت‌ نمود.نمرود گفت‌ اى‌ ابراهيم‌!مرا بخداى‌ تو احتياجى‌ نيست‌.من‌ مى‌ خواهم‌پادشاهى‌ را از خداى‌ تو بگيرم‌ واورا هلاك‌ نمايم‌!!اين‌ بود كه‌ دستور داد تا اطاقكى‌ به‌ تعليم‌ شيطان‌ ساختند وخود درون‌ آن‌ قرار گرفت‌ وچهار كركس‌ اورا بلند كردندوبالابردند.چون‌ بالا رفت‌ تيرى‌ بطرف‌ آسمان‌ انداخت‌.جبرئيل‌ آن‌ تير را به‌ خون‌ماهى‌ آغشته‌ كرد.ماهى‌ ناليد خدايا تيغ‌ دشمن‌ را به‌ خون‌ من‌ آغشته‌ كردى‌ .ندا رسيدكه‌ تيغ‌ را تا قيامت‌ بر شما حرام‌ كردم‌.بعد نمرود تير خونآلود را كه‌ ديد ،گفت‌ كارخداى‌ ابراهيم‌ را ساختم‌.ابراهيم‌ (ع‌) گفت‌ از اين‌ حرف‌ برگرد كه‌ مردن‌ براى‌ خدانيست‌.نمرود گفت‌ اگر خداى‌ تو زنده‌ است‌،من‌ لشكر جمع‌ آورى‌ مى‌ كنم‌ به‌ خدايت‌بگو كه‌ لشكر جمع‌ كندتا با يكديگر جنگ‌ كنيم‌!پس‌ نمرود از اطراف‌ عالم‌ لشكربزرگى‌ كه‌ سيصد فرسخ‌ لشكرگاه‌ آنها بود جمع‌ كرد.ابراهيم‌ (ع‌) دعا كرد كه‌ خدايا اين‌ملعون‌ را هلاك‌ كن‌.خداوند به‌ عدد لشكر نمرود پشه‌ فرستاد   كه‌ بر سر هر يك‌پشه‌اى‌ نشست‌ و در اندك‌ زمانى‌ اورا هلاك‌ نمود.رئيس‌ پشه‌ها، پشه‌اى‌ بود كه‌ يك‌چشم‌ ويك‌ پا و يك‌ دست‌ و نيمه‌ بدنى‌ داشت‌.آمد وروى‌ زانوى‌ نمرود نشست‌.نمرود به‌ زنش‌ گفت‌ اين‌ پشه‌ها لشكر مرا هلاك‌ كردند .دست‌ برد تا پشه‌ را بكشد كه‌پشه‌ بلند شد ولب‌ بالا و لب‌ پايين‌ نمرود را نيش‌ زده‌آورد دماغ‌ نمرود شد وبه‌ داخل‌مغز نمرود نفوذ كرده‌ ومشغول‌ نيش‌ زدن‌ شد!صداى‌ فرياد نمرود بلند شد و ازشدت‌ درد خواب‌ وخوراك‌ از او سلب‌گرديدغلامانش‌ مرتب‌ بر سرش‌ مى‌ زدند تاپشه‌ از حركت‌ بايستد.همانجور او را اذيت‌ نمود تا به‌ درك‌ واصل‌ شد.بقيه‌ لشكر اوبه‌ ابراهيم‌ (ع‌) ايمان‌ آوردند.


نويسنده : سرو ناز و دانيال |
جمعه نوزدهم بهمن 1386 | 9:20
گفتگو با خدا
یه شب خواب دیدم که دارم با خدا حرف میزنم خدا میگفت پس میخوای با من حرف بزنی؟ گفتم اگه وقت داشته باشی خدا لبخند زد و گفت وقت من ابدیه. چه سوالی تو  ذهنته که میخوای از من بپرسی؟گفتم خدایا اون چیه که بیشتر از  همه شما رو در مورد آدم متعجب میکنه؟ خدا گفت  اینکه آدما اول از اینکه تو دوران کودکی  هستن  خسته  میشن و عجله دارن  سریعتر بزرگ  بشن و  وقتی که بزرگ شدن حسرت دوران کودکی رو میخورن اینکه سلامتشون رو صرف به دست اوردن پول میکنن و بعد پولشونو  خرج حفظ سلامتی میکنن اینکه آنطور زندگی میکنن که انگار هیچ وقت نمیمیرند و وقتی که مردند  انگار  هیچ وقت زنده نبودند.خدا دستای منو تو دست گرفت و مدتی هر دو ساکت موندیم بعد پرسیدم خدایا تو که آدم رو افریدی می خواستی اونا چه  درسایی از  زندگی  یاد بگیرن؟ خدا لبخند زد و  گفت:یاد بگیرن که نمیشه دیگرون رو مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می تونن محبوب دیگرون باشن.یاد بگیرن که خوب نیست خودشونو با دیگرون مقایسه  کنن یاد بگیرن  اونی که ثروت بیشتری داره ثروتمند نیست کسی ثروتمنده  که نیاز کمتری داره یاد بگیرن که فقط ظرف چند ثانیه میشه یه زخم عمیق تو دل کسی که دوسش دارن ایجاد کنن که سالها وقت لازم باشه تا اون زخم التیام پیدا کنه با بخشیدن  بخشش یاد بگیرن  یاد بگیرن که کسایی هم هستن که اونا رو عمیقا دوس دارن ولی بلد  نیست احساساتشون رو ابراز کنن یا نشون بدن یاد بگیرن که میشه دو نفر به یه موضوع فکر کنن اما دیدگاه های مختلفی داشته باشن یاد بگیرن که همیشه نباید دیگرون اونا رو ببخشن بلکه بعضی وقتا خودشون هم باید خودشون رو ببخشن و یاد بگیرن که من اینجا هستم همیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

برترین کلمه "الله" است.

حاضرترین کلمه "فطرت" است.

آرام ترین کلمه "سکوت" است.

گرسنه ترین کلمه "حرص" است.

مهربان ترین کلمه "مادر" است.

خونین ترین کلمه "جنگ" است.

بی نیاز ترین کلمه "قناعت" است.

با حیاترین کلمه"فاطمه" است.

راستگوترین کلمه" آیینه" است.

تنگ ترین کلمه "قبر "است.

پژمرده ترین کلمه" یتیم" است.

بی حال ترین کلمه "تنبل" است.

عبرت اموزترین کلمه" قبرستان" است.


نويسنده : سرو ناز و دانيال |
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 | 11:54

حضرت موسي عليه السلام

 فرعون شبي در خواب ديد آتشي از طرف شام افروخته شد. به مصر رو كرد و سراي قبطيان را پاك بسوخت تا رسيد به كاخهاي سلطنتي، همه قصرهاي آنها را در ميان گرفت و با خاك يكسان نمود. فرعون با وحشت از خواب پريد.

معبّران را خواست. يكي از آنها گفت: به نظر مي رسد كه مولودي از بني اسرائيل به وجود مي آيد و دودمان فراعنه را نابود مي سازد. فرعون گفت: چه بايد كرد؟ گفتند: بايد زنان حامله را مواظب بود و فرزندان پسرشان را كشت. بنابراين هر كودكي را كه به دنيا می آمد مي كشتند. اما حكمت خداوند سبحان به اين تعلق گرفته بود كه موسي در همان سال متولد شود و از بلايا بدور ماند. موسي به دنيا آمد. حال، مادرش در انديشه شد که صندوقچه اي را آماده كند و او را به وسيله آن به آب بيندازد تا از شرّ فرعون در امان بماند و به شهر ديگري رود و كس ديگر آن را گرفته و او را بزرگ نمايد. پس به نزد نجاري رفت و سفارش خود را گفت. نجار از فرعونيان بود. به دربار رفت تا قضيه را بازگو كند اما تا خواست مطلب را بگويد به اذن خداوند زبانش بند آمد. هر چه بر خود فشار آورد بگويد كه مطلب از چه قرار است. برگشت و چون پا از كاخ بيرون گذاشت زبانش باز شد. دوباره به كاخ بازگشت تا او را از اين خبر مطّلع سازد، براي دومين بار زبانش بند آمد. دانست كه در اين مطلب سري است كه كسي مي خواهد تا مدتي ناگشوده بماند. پس صندوقچه را ساخت. مادر، موسي را در آن نهاد و به آب انداخت. آب صندوقچه را به دوش كشيد تا به قصر فرعون رسيد. اهل خانه فرعون در آب مشغول سرگرمي بودند كه صندوقچه براي آنها نمايان شد. صندوقچه را از آب گرفتند. ديدند كه نوزادي همچون پاره اي از ماه در آن صندوقچه به رخ حاضران مي خندد. آسيه همسر فرعون كه زني پاكدامن و مؤمنه بود، كودك را در آغوش گرفت و به داخل قصر آورد. فرعون از ماجرا با خبر شد و گفت اين نوزاد را نيز همانند ديگر نوزادان بكشند، اما آسيه شفاعت كرد و گفت: ما فرزندي نداريم، بهتر است او را براي خودمان بزرگ نمائيم. فرعون نيز خام شد و پذيرفت.

در روايات آمده است كه چون موسي گرسنه شد بناي ناسازگاري گذاشت. هر زني را كه آوردند، پستانش را به دهان نگرفت تا اينكه مادرش مطّلع شد و به عنوان دايه، به دربار مراجعه كرد. موسي را در آغوش گرفت. پستان را در دهان موسي نهاد. او در آغوش مادر آرام گرفت و شروع به نوشيدن شير از پستان مادر نمود و ....

موسي در كاخ فرعون زير نظر آسيه ماند تا بزرگ شد.

موسي تا چهل سالگي در خانه فرعون بود. روزي هنگام غروب آفتاب از كاخ خارج شد. در شهر مي گذشت. در گوشه اي ديد كه يكي از نزديكان فرعون، مردي از بني اسرائيل را بي جهت مي زند و عذاب مي دهد. بني اسرايئلي از موسي كمك طلبيد. موسي هم جلو رفت و گفت: چرا اين شخص را بدون جرم و گناه عذاب مي كني؟ مرد قبطي به حرف موسي، وقعي ننهاد. موسي ناراحت شد و مشتي بر آن مرد ظالم كوفت. آن مرد ظالم فوراً مُرد. موسي از اين امر نگران شد و او را در ميان شن ها دفن كرد و به كاخ بازگشت. روزي ديگر باز آن مرد بني اسرائيلي را ديد كه آه و ناله مي كند. وقتي موسي متوجه او شد ديد كه يك مرد قبطي او را مي زند. موسي جلو رفت و به بني اسرائيلي گفت: چرا هر روز با كسي دعوا مي كني؟ بني اسرائيلي بيچاره نگران شد كه مبادا موسي او را نيز بكشد. موسي جلو رفت تا بني اسرائيلي را از دست قبطي نجات دهد. ناگهان بني اسرائيلي با نگراني فرياد برآورد كه آيا مي خواهي مرا بكشي آن گونه كه ديشب مرد قبطي را كشتي؟

فرعون آگاه شد. تصميم گرفت تا موسي را محاكمه و به قتل برساند. موسي از شهر خارج شد و به سوي مدين حركت كرد. در راه به چاه آبي رسيد. ديد تعدادي از چوپانان با كمك يكديگر از چاه آب مي كشند و گوسفندانشان را سيراب مي نمايند. مدتي نگذشت كه چند دختر آمدند تا گوسفندانشان را از پس مانده آب چوپانان سيراب كنند. موسي كه اين گونه ديد، آب از چاه كشيد و گوسفندان دختران را سيراب نمود.

سپس موسي در سايه درخت آرميد. يكي از دختران برگشت و به موسي گفت: پدرش با او كار دارد. موسي به نزد پدر آنها رفت. صاحبخانه، موسي را محترم شمرد. به او پيشنهاد كرد تا در إزاي ده سال چوپاني، يكي از دخترانش را به نكاح او درآورد. موسي قبول كرد و بدين ترتيب داماد حضرت شعيب عليه السلام شد.

در روايات آمده است كه موسي مدتها در خدمت شعيب بود. حضرت شعيب عليه السلام عصاي معجزه آسايي را به حضرت موسي داد. آن عصا تا آخرين لحظات عمر پربركت آن حضرت با او بود.


نويسنده : سرو ناز و دانيال |
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 | 2:21
سخناني از حضرت علي (ْع) (قسمت اول)

 

  • شكست عدم پيروزي نيست بلكه شكست پيروزي آدم را به تأخير مي اندازد.

 

  • هر كه همتش كوچك باشد، فضيلتش از بين برود.

 

  • هر گاه جنايتها آشكار شود، بركت ها از ميان برود.

 

  • ثمره حسادت، بدبختي در دنيا و آخرت است.

 

  • تو اگر نيكي كني خود را گرامي داشته اي و به خودت نيكي كرده اي، اگر بدي كني خودت را خوار كرده اي و به خودت زيان رسانده اي.

 

  • گنجايش هر ظرفي با آنچه در آن نهند، تنگ مي شود جز ظرف دانش كه (هر چه در آن نهند) گسترش مي يابد.

 

  • بدهكاري زياد، راستگو را دروغگو مي كند و خوش قول را بد قول مي كند.

 

  • هر كه اطمينان داشته باشد كه آنچه خدا برايش مقدر كرده است به او مي رسد، دلش آرام گيرد.

 

  • زهد و بي اعتنايي به دنيا، بزرگترين آسايش است.

 

  • چه بسيارند عبرتها و چه اندك اند عبرت گرفتن ها!

 

  • در انتظار فرج باشيد و از رحمت خدا نوميد نشويد.

 

  • انصاف، برترين خصلت هاست.

 

  • هر كه خوراكش كم باشد، انديشه اش زلال گردد.

 

  • شنونده غيبت، مانند غيبت كننده است.

 

  • هر كس پاك دامني و قناعت ارمغان او شد، سرافرازي با او هم پيمان گشت.

 

  • برترين بخشندگي بخشش در تنگدستي است.

 

  • محبوب ترين مؤمن نزد خداوند كسي است كه مؤمن فقيري را در تنگدستي دنيا و گذران زندگي ياري رساند.

 

  • خوشا به حال آنكه به بندگان خدا نيكي كند و براي آخرت خود زاد و توشه برگيرد.

 

  • از گردش روزگار، گوهر مردان آشكار مي شود.

 

  • از طمع كاري است كه مردان گردن به ذلت و خواري نهند.

 


نويسنده : سرو ناز و دانيال |
شنبه سیزدهم بهمن 1386 | 2:55

ميان دو كس جنگ چون آتش است     سخن چين بدبخت هيزم‌كـــش اسـت
كنند اين وآن دگر باره دل                              وي‌اندر ميان كور بخت و خجل
يكي از شاخه‌هاي  هرز زبان و عادات بسيار بد  كه متأسفانه در ميان بعضي از افراد ديده مي‌شود، نمامي و  سخن‌چيني است. سخناني رااز طرف يك شخص كه باعث رنجيدگي  و قطع رابطه با كسي ديگر گردد به وسيله گفتن ، نوشتن، اشاره  يا با ساير اسباب بازگونمودن سخن چيني گفته مي‌شود ، و از آن رو  كه ايجاد ارتباط  سالم و حسن  معاشرت از  مقاصد مهم تعليمات نبوي است  كسي كه  در صدد بر هم زدن اين ارتباط صميمانه برآيد و بذر كينه و دشمني و عداوت را ميان  دوستان بكارد،..

 و در مقابل  دعوت خداوند  كه به برادري و همبستگي  و دوري از تفرقه  دستور مي‌دهد ، قد علم  كند ، مسلماً  مرتكب بدترين  گناه شده‌است: چه قتلها، جنايتها ، نزاعها و كشمكشهاي  سختي كه بر اثر  سخن چيني  به وقوع  پيوسته است، اين  خوي  زشت چه خانواده‌هايي را متلاشي ساخته و  بين زن و شوهر ، والدين و اولاد جدايي افكنده است.

سخن چينان به دو دسته تقسيم مي‌شوند.

1) گروهي به عمد براي ايجاد تفرقه، اختلاف و دشمني  ديگران مانند كرم از اين  خانه به آن خانه مي‌روند و نزد اين و آن مي‌نشينند و تا سخن خبري را به گوش خود مي‌شنوند، بلافاصله به راه مي‌افتند و  با خبر چيني  خود ،  فتنه و آشوب  برپا مي‌كنند. 

2)  دسته‌اي ديگر  افرادي‌اند كه بدون قصد و غرضي  دوست دارند براي پر كردن اوقات نزد اين و  آن بنشينند و از ديگران  سخن چيني‌كنند، اين گروه افرادي هستند كه به قول  معروف تا يك حرف و سخني  به گوششان مي‌رسد،  آن را يك كلاغ و چهل كلاغ مي‌كنند و در نتيجه باعث بروز تشنج و  اختلاف ميان  مردم و اعضاي  يك خانواده و افراد  جامعه مي‌شوند. از نظر دين مقدس اسلام  سخن چيني يكي از رذايل اخلاقي  و حرام است  كه باعث  محروميت انسان از  بهشت و گرفتار آمدن  به عذاب  دوزخ  مي‌شود.

خداوند متعال ارشاد مي‌فرمايند: ( و لا تطع كل حلاف مهين  هماز مشاء  بنميم ) { قلم : 11-10}

از فرومايه‌اي  كه بسيار  سوگند مي‌خورد پيروي مكن، بسيار  عيب جويي  كه همواره سخن چيني مي‌كند. سپس در ادامه مي‌فرمايند :  (عتل بعد ذلك  زنيم)  علاوه بر اينها در سنگدلي  و زشت خويي و بدكاري انگشت نماست.
حضرت عبدالله بن  مبارك مي‌‌گويد :  زنيم به معناي  حرامزاده‌اي است ناكس و بي تربيت  و هيچ اسراري را نگه نمي  دارد.

اين آيه  اشاره دارد كساني كه  سخنان ديگران  را نگه نمي‌دارند و به شيوه نمايي و سخن  چيني آن را بازگو مي‌نمايند،  ناكس و ناانسان بشمار مي‌رود و از زمره‌ انسانها محسوب نمي‌گردد.
ابن مبارك  اين اشاره را از  آيه  ( عتل بعد ذلك زنيم ) استنباط كرده‌اند و زنيم به كسي گفته مي‌شود كه از  جهت  نسبت  متهم باشد{ احياء علوم الدين  ج 3 ص 154 } 

خداوند در حق  همسر ابولهب مي‌فرمايند: (حمالةالحطب )  {مسد :4}  او  آتش  بيارمعركه و سخن چين است.
حضرت رسول اكرم ـ صل‌الله عليه وسلم - نيز  سخن  چيني را مورد  نكوهش  قرار داد. و نسبت به عواقب اخروي آن  هشدار داده‌اند. 

عن  حذيفه  قال  : سمعت  رسول الله  - صلي‌الله عليه وسلم يقول: « لايدخل الجنة  قتات » .  (متفق‌عليه )  حضرت  حذيفه  روايت مي‌كنند  كه آن حضرت فرمودند: آدم سخن  چين  وارد بهشت نمي‌شود. در حديث  صحيح مسلم تعبير  « نمام» بكار رفته  كه آن هم به معناي  سخن‌چين است.

آري سخن چيني  از آن عادات زشت و ناپسند بوده كه مبتلايان  آن به سادگي وارد بهشت نمي‌شوند و اين  رذيله  اخلاقي  بر سر راه  ورودشان  مانع ايجاد خواهد كرد.

عن عبدالرحمن بن  غنم و اسماء بنت يزيد ان النبي ـ صلي الله عليه وسلم ـ قال: خيار عبادالله الذين  اذ رأؤا   ذكر الله  و شوار  عباد الله  المشاؤن  بالنميمة المفرقون  بين الاحبة  الباغون  البراء  العنت ». { رواه احمد}از  حضرت عبدالرحمن  بن غنم  و اسماء  بنت يزيد روايت شده‌است  كه حضرت رسول اكرم ـ صلي الله  عليه وسلم ـ فرمودند  : شايسته ‌ترين بندگان خداوند كساني  هستند كه از مشاهده‌ي آنها آدمي به ياد الله  مي‌افتد  و  بدترين بندگان  خدا كساني هستند  كه با سخن چيني  ميان دوستان  باعث جدايي  آنان شده بدين سان به اشخاص پاكدامن، لكه ننگ  و عيبي را نسبت مي‌دهند. 

سخن چيني موجب عذاب  قبر است

عن ابن عباس ان النبي ـ  صلي‌الله عليه وسلم ـ  مر علي قبرين  فقال : انهما يعذبان و ما يعذبان  في‌كبيد،هذا فكان  لايستنزه عن بوله و اما هذا فكان  يمشي بالنميمه .»  {جامع ترمذي ، ج 1 ، ص 21}
از  حضرت ابن عباس  ـ رضي‌الله علنهما- روايت شده است  كه روزي پيامبر خدا از  كنار دو قبر عبور مي‌كرد  كه ناگهان ايستاد  و  فرمود : اين  دو در  چيزي كه آن را گناه بزرگ نمي‌پنداشتند اكنون مبتلا به عذاب  قبر اند يكي از نجاست ادرار پرهيز نمي‌كرد  و ديگري سخن‌چين بود.

قحط و خشكسالي  در بني اسرائيل

كعب  احبار مي‌گويد:  در يكي از سالها، قحط و خشكسالي  شديدي قوم بني‌اسرائيل را  تهديد مي‌كرد.  حضرت موسي ـ علي نبينا و عليه‌السلام ـ  از  خداوند  براي رفع  خشكسالي طلب باران كرد.
خداوند به سوي موسي  وحي فرستاد و فرمود: « اي موسي ! من دعاي  تو و كساني  كه همراه تو هستند رااجابت نمي‌كنم، زيرا در ميان شما شخصي  نمام و سخن چين  وجود دارد كه بر اين كار زشت خود اصرار و پافشاري  و سعي  و كوشش مي‌كند.  حضرت  موسي عرض كرد:« پروردگارا! آن شخص كيست  تا او را از ميان جمع خود برانيم ؟ 

خداوند فرمود : « اي  موسي! من شما را از نمامي و سخن‌چين  نهي مي‌كنم،حال چگونه  خود سخن‌چين باشم ؟! قوم موسي  چون از اين ماجرا اطلاع يافتند  همگي به درگاه  خداوند توبه كردند، آنگاه  خداوند به سبب بركت  و رحمت گسترده‌ي خود، برآنها باران رحمت فرستاد  تا از قحطي  و خشكسالي  نجات يافتند. {احياء علوم الدين ج 3 ص155}

               عوامل  سخن چيني 

1- محيط بارآمدن و تعليم و تربيت :
بعضي از  انسانها در  محيطي رشد  كرده‌اند كه طعن و بدگويي  از ديگران جزو عادت و فرهنگ  شان  بوده است و او هم خواسته  يا ناخواسته  تحت تأثير  قرارگرفته  و با آنان هم  آوا گرديده‌است.

2-  حسادت و بدخواهي :
گاهي حسادت و بدخواهي نسبت به ديگران  عامل مهمي در پيدايش  فتنه‌جويي و سخن چيني‌است.
امام محمد غزالي  به نقل از حمادبن سلمه مي‌گويد :  شخصي برده‌اش را به قصد فروش به بازار مي‌برد. در موقع معامله به خريدار  گفت :  اين غلام  هيچ  عيبي به جز  سخن چيني ندارد. مشتري با داشتن  همين عيب  به معامله راضي شد و او را خريد و به  خانه‌اش برد ، مدتي  سپري شد.  روزي  غلام به همسر ارباب خود گفت :  شوهرت  تو را دوست ندارد و مي‌خواهد همسري ديگر بگيرد، اگر بخواهي از اين كار منصرف شد  بايد به وسيله تيغ مقداري از موي پشت سرگردن او را بريده براي من بياوري تا در  آن دعا و افسوني  بخوانم  تا قلبش  به تو مايل شود و تو را دوست بدارد.

همان روز به ارباب خود گفت :  همسر تو زني  خائن است و دل به عشق ديگري داده و مي‌خواهد تو را بكشد ،  اگر حرف مرا باور نداري ،  امشب خود را بخواب بزن  تا او گمان كند كه تو خوابيدي ، آنگاه ببين چه مي‌كند؟ 
هنگام شب  مرد براي استراحت به  رختخواب  رفت و چنين وانمود كرد  كه خوابش برده ، همسرش را ديد كه تيغي در دست دارد و بر بالين او مي‌آيد ، مرد با ديدن اين صحنه  يقين كرد كه زن قصد كشتن او را دارد، لذا بلافاصله بلند شد و زنش را كشت. در همين  اثنا غلام به سرعت نزد خانواده زن رفت و ايشان را از قتل وي  آگاه ساخت ، وقتي خبر  به خانواده‌ي همسر رسيد ، همگي  به خانه مرد ريختند و او را كشتند و در نتيجه ميان دو قبيله  كشت و كشتاري آغاز شد. { احياء علوم الدين، ج 3 ص 158 }

3- تملق  و چاپلوسي :
در برخي  موارد تملق  و چاپلوسي  براي جلب  رضايت يا كسب  منفعت از صاحبان مال و حكومت  سبب بيماري  سخن چيني  مي‌شود. زيرا  بعضي از مردم با نگرش  منفي  خود  گمان  مي‌برند كه  به وسيله  سخن‌چيني  و هتك حرمت و فتنه ‌انگيزي  ميان ديگران مي‌توانند  رضايت مسئولان را جلب كنند و از اين كانال به نوايي برسند.

4-  تشريح  و گرم كردن مجلس :
عده‌اي از  مردم  گمان مي‌كنند كه غرق شدن در اموري بي‌اهميت و ناروا و ايجاد چند دستگي ميان مردم، و فسادآفريني كاري است شوخي و براي مجلس آرايي و تفريح  مناسبت دارد. به محض اينكه يك نفر از ميان آن  جمع  از جانب كسي  سخن‌  را و يا در مورد شخصي  خبري را نقل مي‌كند، همه حواسشان را جمع نموده،  چهارگوش  و چهار چشمي،  صاف و منظم مي‌نشينند،  به دنبال هم  مي شنوند  و سخن مي‌گويند، بدون آنكه ذره‌اي  احساس  كسالت و خستگي  كنند.  بدين ترتيب  عده‌اي با سخن‌چيني و غيبت به حريم  حقوق و حيثيت و آبروي مردم تجاوز نموده ، فتنه و آشوب بر پا و دنيا و آخرت  خود را ويران مي‌كنند.

5- عدم احساس مسئوليت مردم در بر خورد با سخن چينان  :
گاهي  بي‌توجهي‌ مردم  نسبت به مسئوليت خود  از قبيل  تكذيب  نمودن ، توبيخ ، ترساندن  و زشت دانستن  كار آنان و گاهي با سكوت و خنديدن  به سخنان‌شان كوتاهي مي‌ورزند و اين خود يكي از عوامل اساسي  پيدايش  بيماري  سخن چيني و شيوع آن در ميان مردم مي‌شود.

بسياري از  گذشتگان  ما نسبت به مسئوليت  خود در برابر  غيبت گران و سخن چينان  به خوبي  آگاه بودندو با اداي  مسئوليت خود راه را برآنان مي‌بستند.

هر كه عيب دگران  پيش تو آورد و شمرد   
                                                                          بي‌گمان عيب توپيش‌دگران خواهدبرد

روزي مردي  نزد اميرالمومنين  عمر بن عبدالعزيز ـ رحمه الله ـ آمد  و درباره شخصي بدگويي و سخن‌چيني كرد.  عمر بن عبدالعزيز به او گفت :  اگر مي‌خواهي در مورد اين موضوع تحقيق مي‌كنم ، اگر دروغ گفته باشي  مشمول آيه  « ان جاء كم  فاسق بنبإ فتبينوا)  {قلم:10}  قرار مي‌گيري و  اگر بخواهي تو را مورد عفو قرار مي‌دهيم. آن شخص گفت: مرا ببخشيد قول مي‌دهم  هيچ گاه مرتكب اين  معصيت و عمل زشت نشوم.

روزي يكي از  كارگزاران صاحب بن عباد  كه مردي  متملق  و خبر چين بود در نامه‌اي براي ايشان نوشت : « مردي وفات كرده و  مال  وثروت فراواني از خود به ارث  گذاشته و تنها  وارث او پسركوچكي است كه نيازي به داشتن اين همه مال و دارايي ندارد مرد مي‌خواست  بدين ترتيب  عباد را به تصاحب  مال  يتيم تشويق نمايد اما ايشان در پاسخ  پشت همان نامه نوشتند « السعایه قبيحه  و ان كانت صحيحه » سخن چيني  و  چاپلوسي زشت است ، هر  چند  درست هم باشد، اگر  اين را به قصد اندرز براي من نوشته‌ايد، براي شما زيانش از خيرش  به مراتب بيشتر است به خدا پناه مي‌برم  كه متهمي  را نسبت به كاري نامعلوم مجازات كنم و چنانچه  شما پيرمرد  و ضعيف نبوديد پاداش اين كارت را به كف  دستتان  مي‌گذاشتم  از اين كارها پرهيز كن  اي ملعون  معيوب، خداوند به رازهاي  پنهان  آگاه تر است،  ايزد منان  آن مال و دارايي را  افزونتر نمايد و مرحوم را مورد رحمت  و  آمرزش خود قراردهد،  و آن بچه  يتيم را  زنده و پا برجا  بگرداند  و از شر و  گرفتاري  مصون  نمايد و سخن چين را لعنت كند. 
 
        برخورد  حضرت علي  با سخن چين

روزي مردي نزد حضرت علي ـ رضي‌الله عنه ـ  درباره  شخصي بدگويي و سخن چيني كرد. اي مرد! من در مورد اين مطلبي كه گفتي  تحقيق و سئوال مي‌كنم ، اگر راست باشد ، نسبت به تو خشمناك شده ، از تو ناراحت و متنفر خواهم بود،  و اگر دروغ  باشد تو را كيفر داده  ، مجازات  خواهم كرد و اگر از  كار زشتت پشيماني و مي‌خواهي توبه نمايي  تو را مورد عفو قرارخواهيم داد. 

آن  مرد گفت : اي اميرالمومنين  مرا ببخش  كه ديگر  هرگز بدگويي و سخن چيني كسي را نخواهم كرد.
{ احياءعلوم الدين ج 3 ، ص 157،156 }

6-  غفلت  از پيامدهاي  سخن چينی : 
گاهي  غفلت  و بي‌توجهي  در مورد عواقب  سخن چيني  سبب  گرفتارآمدن به مرداب  آن است  از پيامدهاي  زيانبار  اين پديده شوم  مي‌توان به موارد ذيل اشاره‌كرد:

أ‌- قساوت قلب :
سخن چيني مانند ساير گناهان  منجر به قساوت  و سختي دل مي‌شود.

ب‌-  از دست دادن اطمينان  و هيبت ميان مردم :
سخن چيني  باعث از دست دادن اطمينان  و هيبت صاحبش از ميان مردم خواهدشد، زيرا همه‌ مي‌دانند  كه كسي که عیب ديگري  را براي آنان بياورد ،  سخن آنها را هم براي ديگران مي‌برد و هر  گاه اطمينان و باور مردم را از دست دهد، همه رشته‌هايش پنبه مي‌شود و زندگي  با كرامتي براي او در ميان باقي‌نخواهد ماند.

ت‌-  افلاس و بدبختي :
سخن چين با اين عمل زشت خود علاوه بر مشكلات و گرفتاري دنيوي اگر حسناتي  داشته باشد يكي پس از ديگري  از دست خواهد داد و مورد  خشم و غضب قرار مي‌گيرد،  خشمي كه سرانجام  آن آتش  جهنم است.
           مداواي  بيماري  سخن‌چيني
1- عدم تصديق  و تاييد انسان سخن چين زيرا نمام فاسق است ، همان گونه كه خداوند مي‌فرمايند:
يا ايها الذين امنوا  ان جاء كم فاسق  بنبأ فتبينوا ان  تصيبوا  قوماً  بجاهلة  فتصبحوا  علي مافعلتم نادمين )  { حجرات : 6} 
اي  كساني  كه ايمان آورده‌ايد ، اگر  شخص  فاسقي خبري  را به شما رسانيد  درباره آن  تحقيق كنيد، مبادا به گروهي ـ بدون  آگاهي از  حال و احوالشان  ـ آسيب برسانيد ، از  كرده خود پشيمان شويد.
2-   روي تافتن از  آدم سخن‌چين به گونه‌اي  كه متوجه زشتي  كار خويش شويد  زيرا او با  انتخاب  اين عمل زشت مبغوض خداوند است.

3- تقويت  و پرورش  خوي  پرهيزگاري  و تقوا در خويشتن

4-  سالم سازي  محيط  خانواده ، مراكز  تعليم و تربيت و اجتماع  چرا كه انسان ميوه درخت خانواده و محيط و اجتماع  است.

بسياري از  مردم  اين خوي پليد را از دوران كودكي  و درخانه‌ي پدر و مادر كسب مي‌كنند : پدر و مادر نيز در اين  باره مسئوليت دارند. 
والدين براي  اينكه فرزندانشان  به اين خوي زشت عادت نكنند، ابتدا بايد خود سخن چيني نكنند، مادر سخنان عمه ، خاله و همسايه را براي شوهرش نقل  نكند  و پدر  گفتار ديگران  را براي  مادر حكايت نكند زيرا اگر والدين به سخن‌چيني عادت داشته باشند، كودكان شان نيز از آنان تقليد خواهند كرد و اين عادت زشت را از  آنها ياد مي‌گيرند
.
5-  عدم سوء ظن  نسبت به برادران ديني خود  خداوند متعال ارشاد مي‌فرمايند:
(و اجتنبوا كثيراً من الظن ان بعض اظن اثم){ حجرات :12}
و از بسياري گمان‌ها  بپرهيزيد كه برخي از گمانها گناه است.

6-  ايمان  و اطمينان به اينكه  با گناه و نافرماني انسان نه تنها  چيزي بدست نخواهدآورد، بلكه همه چيزش را از دست خواهدداد.

7-  ياد آوري و انديشه در عواقب سوء سخن چينی

8-  چنانچه آدم سخن چين  بر عمل خود اصرار داشت و روش‌هاي پيشين موثر نبود‌با او قطع رابطه شود چرا  كه طبق حديث نبوي ـ من راي منكم فليغيره بيده ، فان لم يستطع فبلسانه ، فان لم يستطع فبقلبه ـ اين آخرين شيوه نهي كردن از منكرات است.

9-  هنگامي كه سخن چين را از عملش بازداشتند خودتان سخنان او را نقل نكنيد كه فلاني برايم چنين گفته است ،زيرا اين سخن چيني و غيبت خواهدبود.

10- خوانندگان  عزيز ! پس بياييم كمي بيشتر بينديشيم و  در گفتن و شنيدن خود تجديد نظر نماييم و بي جهت سر اين كوچه و خيابان و بر در اين خانه و آن منزل و در اين  مجلس و آن محفل، اوقات گرانمايه و عمر عزيز خود را بيهوده تلف نكنيم و به سخن چيني از ديگران مشغول نشويم چرا كه با ايجاد آتش فتنه ، آشوب و اختلاف در ميان مردم به واسطه اين  آفات زشت و پليد سرانجام خود نيز در آتش فتنه زبان  خود طعمه حريق خواهيم شد.
نويسنده : سرو ناز و دانيال |
یکشنبه هفتم بهمن 1386 | 4:11
سخنان بزرگان

 

1) کسی که عقل را بر احساساتش غلبه دهد، قوی ترین انسان روی زمین است.   (امام علی)

 

2) راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است.   (دیل کارنگی) 

 

3) اگر آینه نبود، همیشه خود را جوان می دانستم.   (پیکاسو)

 

4) افسوس که جوان نمی داند و پیر نمی تواند.   (محمد حجازی)

  

5) گروهی از ما، آنچنان حواسمان به چیزهایی که نداریم معطوف است که دیگر نمی توانیم از آنچه داریم لذت ببریم.   (جودی تاتل مام)

 

6) من همه چیزم را به گرسنگی و مشقت های ایام جوانی مدیونم.   (ناپلئون بناپارت) 

 

7) اتلاف وقت، گران بهاترین خرج هاست.  (بالزاک)

 

8) احتیاط، تنها برای پیران نیست، جوانانی که احتیاط نکنند بدانند که هرگز به پیری نخواهند رسید.   (باخ) 

 

9) عجیب است که انسان نه می تواند برای تولدش شادی کند و نه برای مرگش عزا بگیرد.    (ژرژ سیمنون)

 

10) ازدواج، تنها زنجیری است که همگان به رضا و و رغبت آن را به دست و پای خود می بندند.   (فرانسوا موریاک) 

 

11) حرفی را بزن که بتونی بنویسی، چیزی را بنویس که بتونی امضا کنی، چیزی را امضا کن که بتونی پاش وایسی.   (ناپلئون بناپارت)

 

12) دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.    (چارلی چاپلین) 

 

13) زندگی آن چیزی است که برای تو اتفاق می افتد، در حالی که تو سرگرم برنامه ریزی های دیگری هستی.   (جان لنون)

 

14) نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند.   (اورپیدس)

  

15) عاشق بودن، همان است که بدانی دیگری کامل نیست. بتوانی بخش های نازیبا را ببینی ولی بر بخش هایی که دوست می داری تاکید کنی و شادمانه هر دو را بپذیری.   (ترزا. ام. ریچیز)

 

16) کسی که راهی را با عشق می پیماید، هرگز راه را تنها نپیموده است.   (سی تی دیویس) 

 

17) نفرت هرگز با نفرت پایان نمی یابد،نفرت تنها و تنها تسلیم عشق خواهد شد.   (بودا)

 

18) اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی، شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی بود.   (امه فوکس)                                             

  

19) دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست.   (نیکی جیووانی)

 

20) انتخاب همسفر درست، مهم ترین گام در تضمین شادی و سرور سفر است.    (آندیان اندرسون) 

   

21) طبیعت والاترین حاصل ها را با ساده ترین ابزار می آفریند: آفتاب، گل ها، آب و عشق.   (هاینریش هاینه) 

 

22) سرمایه خود را از چیزهایی که از ذات تو خارج بود، مساز.    (افلاطون)

 

23) با کارهای بد به سمت انجام کارهای خوب مرو.   (افلاطون)

 

24) شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه آرزو کنید بزرگ می شوید.   (جیمز آلن)

 

25) بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.   (دکترعلی شریعتی)


نويسنده : سرو ناز و دانيال |
پنجشنبه چهارم بهمن 1386 | 2:10

 
   

 

به نام خداوند رحمتگر مهربان

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 

سوگند به روز قيامت (1)

 

لَا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ ﴿1﴾

 

و سوگند به نفس لوامه و وجدان بيدار و ملامتگر كه رستاخيز حق است (2)

 

وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ ﴿2﴾

 

آيا انسان مى‏پندارد كه هرگز استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد (3)

 

أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ ﴿3﴾

 

آرى قادريم كه حتى خطوط سر انگشتان او را موزون و مرتب كنيم (4)

 

بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ ﴿4﴾

 

انسان شك در معاد ندارد بلكه او مى‏خواهد آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت در تمام عمر گناه كند (5)

 

بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ ﴿5﴾

 

از اين‏رو مى‏پرسد قيامت كى خواهد بود (6)

 

يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ ﴿6﴾

 

بگو در آن هنگام كه چشمها از شدت وحشت به گردش در آيد (7)

 

فَإِذَا بَرِقَ الْبَصَرُ ﴿7﴾

 

و ماه بى‏نور گردد (8)

 

وَخَسَفَ الْقَمَرُ ﴿8﴾

 

و خورشيد و ماه يك جا جمع شوند (9)

 

وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ ﴿9﴾

 

آن روز انسان مى‏گويد راه فرار كجاست (10)

 

يَقُولُ الْإِنسَانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ ﴿10﴾

 

هرگز چنين نيست راه فرار و پناهگاهى وجود ندارد (11)

 

كَلَّا لَا وَزَرَ ﴿11﴾

 

آن روز قرارگاه نهايى تنها بسوى پروردگار تو است (12)

 

إِلَى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ ﴿12﴾

 

و در آن روز انسان را از تمام كارهايى كه از پيش يا پس فرستاده آگاه مى‏كنند (13)

 

يُنَبَّأُ الْإِنسَانُ يَوْمَئِذٍ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ ﴿13﴾

 

بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است (14)

 

بَلِ الْإِنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ ﴿14﴾

 

هر چند در ظاهر براى خود عذرهايى بتراشد (15)

 

وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ ﴿15﴾

 

زبانت را بخاطر عجله براى خواندن آن [= قرآن] حركت مده (16)

 

لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ ﴿16﴾

 

چرا كه جمع‏كردن و خواندن آن بر عهده ماست (17)

 

إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ ﴿17﴾

 

پس هر گاه آن را خوانديم از خواندن آن پيروى كن (18)

 

فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ﴿18﴾

 

سپس بيان و توضيح آن نيز بر عهده ماست (19)

 

ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ ﴿19﴾

 

چنين نيست كه شما مى‏پنداريد و دلايل معاد را كافى نمى‏دانيد بلكه شما دنياى زودگذر را دوست داريد و هوسرانى بى‏قيد و شرط را (20)

 

كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ ﴿20﴾

 

و آخرت را رها مى‏كنيد (21)

 

وَتَذَرُونَ الْآخِرَةَ ﴿21﴾

 

آرى در آن روز صورتهايى شاداب و مسرور است (22)

 

وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ﴿22﴾

 

و به پروردگارش مى‏نگرد (23)

 

إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ ﴿23﴾

 

و در آن روز صورتهايى عبوس و در هم كشيده است (24)

 

وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ ﴿24﴾

 

زيرا مى‏داند عذابى در پيش دارد كه پشت را در هم مى‏شكند (25)

 

تَظُنُّ أَن يُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ ﴿25﴾

 

چنين نيست كه انسان مى‏پندارد او ايمان نمى‏آورد تا موقعى كه جان به گلوگاهش رسد (26)

 

كَلَّا إِذَا بَلَغَتْ التَّرَاقِيَ ﴿26﴾

 

و گفته شود آيا كسى هست كه‏اين بيمار را از مرگ نجات دهد (27)

 

وَقِيلَ مَنْ رَاقٍ ﴿27﴾

 

و به جدائى از دنيا يقين پيدا كند (28)

 

وَظَنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ ﴿28﴾

 

و ساق پاها از سختى جان دادن به هم بپيچد (29)

 

وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ ﴿29﴾

 

آرى در آن روز مسير همه بسوى دادگاه پروردگارت خواهد بود (30)

 

إِلَى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ ﴿30﴾

 

در آن روز گفته مى‏شود او هرگز ايمان نياورد و نماز نخواند (31)

 

فَلَا صَدَّقَ وَلَا صَلَّى ﴿31﴾

 

بلكه تكذيب كرد و روى‏گردان شد (32)

 

وَلَكِن كَذَّبَ وَتَوَلَّى ﴿32﴾

 

سپس بسوى خانواده خود باز گشت در حالى كه متكبرانه قدم برمى‏داشت (33)

 

ثُمَّ ذَهَبَ إِلَى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى ﴿33﴾

 

با اين اعمال عذاب الهى براى تو شايسته‏تر است‏شايسته‏تر (34)

 

أَوْلَى لَكَ فَأَوْلَى ﴿34﴾

 

سپس عذاب الهى براى تو شايسته‏تر است‏شايسته‏تر (35)

 

ثُمَّ أَوْلَى لَكَ فَأَوْلَى ﴿35﴾

 

آيا انسان گمان مى‏كند بى‏هدف رها مى‏شود (36)

 

أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدًى ﴿36﴾

 

آيا او نطفه‏اى از منى كه در رحم ريخته مى‏شود نبود (37)

 

أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِّن مَّنِيٍّ يُمْنَى ﴿37﴾

 

سپس بصورت خون‏بسته در آمد و خداوند او را آفريد و موزون ساخت (38)

 

ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى ﴿38﴾

 

و از او دو زوج مرد و زن آفريد (39)

 

فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالْأُنثَى ﴿39﴾

 

آيا چنين كسى قادر نيست كه مردگان را زنده كند (40)

 

أَلَيْسَ ذَلِكَ بِقَادِرٍ عَلَى أَن يُحْيِيَ الْمَوْتَى ﴿40﴾


نويسنده : سرو ناز و دانيال |