




آن حضرت در زمان نمرود كه در عجم به كيكاوس معروف بود،زندگى مى كرد.نمرود مردى باقوت وحشمت بود.سپاه بسيار داشت ودر سرزمين بابل آنزمان وكوفه زمان ما حكومت مى كرد.چهارصد صندلى طلا داشت كه برروى هريكجادوگرى نشسته وجادو مى نمود.او يكشب در خواب ديد كه ستارهاى در افقپديدار شد ونورش بر نورخورشيد غلبه نمود.نمرود وحشت زده از خواب بيدار شدو جادوگران را احضار نموده وتعبير خواب خود را از آنان جويا شد.گفتند طفلى دراين سال متولد مى شود كه سلطنت تو بدست او نابود مى شود.وهنوز آن طفل ازصلب پدر به رحم مادر منتقل نشده است.نمرود دستور داد كه بين زنان ومردانجدايى اندازند و كودكى كه در آن سال متولد ميشود،اگر پسر است،بكشند.واگردختر است،باقى بگذارند.تارخ كه يكى از مقربّان نمرود بود شبى پنهانى نزدهمسرش رفت ونطفه ابراهيم بسته شد.هنگام تولد كودك،مادر ابراهيم (ع) به داخلغارى رفت وابراهيم (ع) در آنجا متولد شد.مادر،كودكش را درغار گذاشت وبه شهرمراجعت نمود.او همه روزه به غار مى رفت وبه فرزندش شير مى داد وبرمى گشت.رشد يك روز آن حضرت مطابق يكماه كودكان ديگر بود.پانزده سال گذشتودراين مدت ابراهيم (ع) جوانى قوى شده بود.روزى با مادرش به طرف شهرحركت كردند .در راه به گله شترى رسيدند.ابراهيم (ع)از مادر پرسيد:خالق اينهاكيست؟گفت آنكه آنهارا خلق كرد و رزق مى دهد وبزرگ مى نمايد.ابراهيم (ع) درشهر با گروههاى بت پرست وارد بحث مى شد وآنها را محكوم مى نمود.واقرار بهخداى ناديده كرد.به مصداق آيه شريفه «فلما جنّ عليه الليل راى كوكباً...» چون مذاهب آنهاراباطل ديد وباطل نمود،فرمود: انّى وجهّتوجهى ...» بعد ابراهيم (ع) را به دربار نمرود بردند.نمرود مرد زشترويى بود ولى دراطرافش غلامان وكنيزان زيبا بودند.ابراهيم (ع) از عمويش آذر پرسيد:اينها چهكسى هستند؟آذر گفت اينها غلامان وكنيزان وبندگان نمرودند! ابراهيم (ع) تبسمى كردوگفت چگونه است كه بندگان و كنيزان و غلامان از خدايشان زيباترند؟آذر گفتاز اين حرفها نزن كه تورا مى كشند.آمده است كه آذر بت مى ساخت وبه ابراهيم (ع)مى داد تا بفروشدوابراهيم (ع) هم طناب به پاى بتها مى بست ومى گفت:بياييدخدايى را بخريد كه نمى خورد و نمى بيند و نمى آشامد و نه نفعى مى رساند ونهضررى !با اين تعريف ابراهيم (ع) كسى بتها را نمى خريد.وبتها را به نزد آذر برمى گرداند.
نمروديان سالى دوبار در فروردين جشن مى گرفتند.در يكى از جشنها موقعخروج از شهر،آذر به ابراهيم (ع)پيشنهاد نمود كه او هم به جشن برودتا شايد جشنآنهارا تماشاكرده وزبان از بدگويى بتها بردارد.ولى روز بعد موقع رفتن،ابراهيم(ع)گفت من مريض هستم!لذا همه با زينت تمام از شهر بيرون رفتند بجز ابراهيم (ع)كه تبرى برداشت و به بتخانه رفت وهمه بتهارا شكست.سپس تبر را بر دوش بتبزرگانداخت. «فجعلهم جُذاذاً الاّ كبيراً لهم» همه بتهارا خورد كرد مگر بُتبزرگ را.وقتى نمرود ونمروديان باز گشتند وبه بتخانه آمدند تا خود را تبرككنند،همه بتهارا شكسته ديدند غير از بُت بزرگ.به روايتى شيطان به آنها اطلاع دادكه ابراهيم (ع)خدايان شمارا شكسته است.صداى ناله وفرياد مردم بلند شد.نزدنمرود رفتند كهاى نمرود!خدايان مارا شكستهاند.نمرود دستور داد تا به هركه شكداريد نزد من بياوريد.همه گفتند كار ابراهيم (ع) است.حضرت را احضار كردندوبهاو گفتند: «أ انت فعلتَ هذا بآلهتنا ياابراهيمقال بل فعلهم كبيرهم هذافاسئلوهم اِن كانوا ينطقون»» آيا تو اين عمل را نسبت به خدايان مابجاآوردى ؟گفت بت بزرگ اين كار را كرده است از او بپرسيد اگر حرف مى زند!نمروديان گفتند اى ابراهيم (ع) اين بتها سخن نمى گويند.سپس همگى خجلوشرمنده و سر به زير انداختند.بعد ابراهيم (ع)فرمود چيزى را عبادت مى كنيد كهنه نفعى مى رساند ونه ضررو نه حرف مى زند.چون نمروديان از جواب عاجزشدند،همگى گفتند اگر كمك كار خدايان خود هستيد،ابراهيم (ع) رابسوزانيد.نمرود دستور داد ديوارهاى در دامنه كوه درست كردند وبمدت يكماههيزم آورده ودر آن قرار دادند تا پرشد.بعد گفتند چگونه ابراهيم (ع) رادر آتشبياندازيم؟شيطان بصورت آدمى ظاهر شد وگفت منجنيق بسازيد!تا آن زمانمنجنيق نساخته بودند وشيطان هنگاميكه به آسمانها راه داشت از جهنم ديدار كردهوديده بود جهنميان را با منجنيق درون آتش مى اندازند،ياد گرفته بود.لذا به آنها يادداد كه چگونه اين وسيله را بسازند.چهارصد نفر آمدند وهردونفر يك طناب راگرفتند و ابراهيم (ع) را بالا بردند.در اين هنگام در ميان فرشتگان غلغلهاى افتاد وبهپيشگاه الهى عرضه كردند كه خدايا از شرق تا غرب يكنفر،تورا عبادت مى كندواوراهم كه مى خواهند بسوزانند.دستور بده تا اورا يارى كنيم.خطاب آمد:برويد اگراز شما يارى خواست اورا كمك كنيد.ابتدا ملك باد نزد ابراهيم (ع) آمد وگفت:منموكل باد هستم.اگر امر بفرمائيد به باد امر كنم تا آتش را به خانه نمرود ببرد ونمروديان را بسوزاند.ابراهيم (ع)فرمود پناه من خداست وبتو نيازى ندارم.ملك ابرآمد وگفت اى ابراهيم!اجازه بده تا به ابر امر كنم آتش را خاموش كند.ابراهيم(ع)گفت امر خود را به خداى ناديده واگذاردم.ملك كوه آمد وگفت اى ابراهيم!اجازه بده كوه بابل را بر سرشان خراب نمايم وهمه را هلاك كنم.ابراهيم (ع)گفت بتو نيز محتاج نيستم.بعد جبرئيل آمد وگفت اى ابراهيم!هيچ احتياجى ندارى ؟گفت دارم اما نه بتو.گفت به كه دارى ؟گفت او از همه بهتر به حال من آگاهاست.بعد از آن از طرف خدا ندا آمد: «يانار كونى برداً وسلاماً على ابراهيم»
ابراهيم از پيامبرانى است كه خداوند او را بيش از ديگران با عظمت ياد نمودهاست واو را با القابى چون :حنيف،مسلم، حليم، اوّاه، منيب،صديقياد كرده و بااوصافى چون:شاكرو سپاسگزار نعمتهاى خداوند،قانت و مطيع خالق توانا،داراى قلب سليم،عامل و فرمانبردار كامل خدا،بنده مؤمن و نيكوكار،شايسته و صالحدرگاه خدا و...وى را ستوده است.و به منصبهايى چون:امامت وپيشوائى مردم،برگزيده در دوجهان و خليل اللهى مفتخر داشته است.
از جمله الطاف الهى بر ابراهيم آنست كه:
او را از پيامبران اولوا العزم قرار داد.
پيامبرى را در ذريه او قرار داد.
علم وحكمت وشريعت بوى داده است.
اورا امّت واحده خواند.
و خانه كعبه بدست او تجديد بنا شد.
مقام امامت به او تفويض شد
مدت عمر ابراهيم دويست سال بوده و در شهر خليل الرحمن فلسطين اشغالى مدفون است.

به قسمتى از گفتگوى ابراهيم با نمروديان توجه نمائيد:
«ابراهيم به پدرش گفت:چراچيزى كه نمى شنود و نمى بيند و تورا از چيزى بى نياز نمى كند را عبادت مى كنى ؟اى پدر!من به دانشى مطلع شدهام كه تو به آندست نيافتهاى .پس از من پيروى كن تا تورا به راه راست هدايت كنم.اى پدر!شيطان را نپرست كه شيطان معصيت خدا را نمود.اى پدر!من مى ترسم تو دچارعذاب الهى شوى وجزو ياران شيطان گردى !پدرش جواب داد:آيا از خدايان منرويگردان شدهاى ؟اگر دست از اين حرفها برندارى تورا سنگسار مى كنم!وتورا ازخود مى رانم!ابراهيم گفت با تو خداحافظى نموده واز خدا برايت طلب آمرزشمى نمايم كه خدا به من مهربان است. واز شما و معبودانتان دورى مى كنم و خداى واحد را مى خوانم تا شايد با اين دعا از درگاه خدا دور نشوم»
«ابراهيم به پدرش وقوم پدرش گفت:اين تنديسها چيست كه به آنها روى آورده وآنها را عبادت مى كنيد؟گفتند:پدران ما اينها را عبادت مى كردند.ابراهيمگفت:شما وپدرانتان در گمراهى آشكار بوديد.گفتند:آيا براى ما حق آوردهاى يا ازبازيگرانى ؟ابراهيم گفت خداى شما پروردگار آسمانها وزمين است كه آنها را آفريدهومن بر اين مطلب شهادت مى دهم.بخداقسم:وقتى نبوديد براى بتهاى شما چارهاى خواهم انديشيد!پس به بتخانه رفته وبتهاى آنان را بجز بت بزرگ را تا شايد سراغ اوبروند شكست.»
«ابراهيم به آنها گفت:آيا غير از خدا،چيزى را مى پرستيد كه نه به شما سودى دارد ونه ضرر؟اُف بر شما وبتهايتان چرا تعقل نمى كنيد؟آنها گفتند كه :او رابسوزانيد وخدايانتان را يارى كنيد اگر كمك كننده به خدايانتان هستيد!»
«ابراهيم به پدرش و قومش گفت:چه مى پرستيد؟گفتند:بتانى را مى پرستيم وپيوسته سر بر آستانشان داريم.ابراهيم گفت:آيا وقتى آنها را صدا مى زنيد صداى شما را مى شنودند؟آيا سود وزيانى براى شما دارند؟آنها گفتند:بلكه پدرانمان را اينچنين يافتهايم.ابراهيم گفت آيا نمى دانيد كه بتهاى شما وپدرانتان با من دشمنمنند.ولى پروردگار عالميان كسى است كه مرا آفريد و هدايت كرد.او كسى است كهغذا وآشاميدنى به من مى دهد.و چون مريض شوم مرا شفا مى دهد و اميدوارم كهروز قيامت خطاهاى مرا ببخشد.»
«ابراهيم به پدرش گفت:چرا چيزى كه نمى شنود و نمى بيند و تورا از چيزى بى نياز نمى كند را عبادت مى كنى ؟اى پدر!من به دانشى مطلع شدهام كه تو به آندست نيافتهاى .پس از من پيروى كن تا تورا به راه راست هدايت كنم.اى پدر!شيطان را نپرست كه شيطان معصيت خدا را نمود.اى پدر!من مى ترسم تو دچارعذاب الهى شوى وجزو ياران شيطان گردى !پدرش جواب داد:آيا از خدايان منرويگردان شدهاى ؟اگر دست از اين حرفها برندارى تورا سنگسار مى كنم!وتورا ازخود مى رانم!ابراهيم گفت با تو خداحافظى نموده واز خدا برايت طلب آمرزشمى نمايم كه خدا به من مهربان است. واز شما و معبودانتان دورى مى كنم و خداى واحد را مى خوانم تا شايد با اين دعا از درگاه خدا دور نشوم»

آن حضرت در زمان نمرود كه در عجم به كيكاوس معروف بود،زندگى مى كرد.نمرود مردى باقوت وحشمت بود.سپاه بسيار داشت ودر سرزمين بابل آنزمان وكوفه زمان ما حكومت مى كرد.چهارصد صندلى طلا داشت كه برروى هريكجادوگرى نشسته وجادو مى نمود.او يكشب در خواب ديد كه ستارهاى در افقپديدار شد ونورش بر نورخورشيد غلبه نمود.نمرود وحشت زده از خواب بيدار شدو جادوگران را احضار نموده وتعبير خواب خود را از آنان جويا شد.گفتند طفلى دراين سال متولد مى شود كه سلطنت تو بدست او نابود مى شود.وهنوز آن طفل ازصلب پدر به رحم مادر منتقل نشده است.نمرود دستور داد كه بين زنان ومردانجدايى اندازند و كودكى كه در آن سال متولد ميشود،اگر پسر است،بكشند.واگردختر است،باقى بگذارند.تارخ كه يكى از مقربّان نمرود بود شبى پنهانى نزدهمسرش رفت ونطفه ابراهيم بسته شد.هنگام تولد كودك،مادر ابراهيم (ع) به داخلغارى رفت وابراهيم (ع) در آنجا متولد شد.مادر،كودكش را درغار گذاشت وبه شهرمراجعت نمود.او همه روزه به غار مى رفت وبه فرزندش شير مى داد وبرمى گشت.رشد يك روز آن حضرت مطابق يكماه كودكان ديگر بود.پانزده سال گذشتودراين مدت ابراهيم (ع) جوانى قوى شده بود.روزى با مادرش به طرف شهرحركت كردند .در راه به گله شترى رسيدند.ابراهيم (ع)از مادر پرسيد:خالق اينهاكيست؟گفت آنكه آنهارا خلق كرد و رزق مى دهد وبزرگ مى نمايد.ابراهيم (ع) درشهر با گروههاى بت پرست وارد بحث مى شد وآنها را محكوم مى نمود.واقرار بهخداى ناديده كرد.به مصداق آيه شريفه «فلما جنّ عليه الليل راى كوكباً...» چون مذاهب آنهاراباطل ديد وباطل نمود،فرمود: انّى وجهّتوجهى ...» بعد ابراهيم (ع) را به دربار نمرود بردند.نمرود مرد زشترويى بود ولى دراطرافش غلامان وكنيزان زيبا بودند.ابراهيم (ع) از عمويش آذر پرسيد:اينها چهكسى هستند؟آذر گفت اينها غلامان وكنيزان وبندگان نمرودند! ابراهيم (ع) تبسمى كردوگفت چگونه است كه بندگان و كنيزان و غلامان از خدايشان زيباترند؟آذر گفتاز اين حرفها نزن كه تورا مى كشند.آمده است كه آذر بت مى ساخت وبه ابراهيم (ع)مى داد تا بفروشدوابراهيم (ع) هم طناب به پاى بتها مى بست ومى گفت:بياييدخدايى را بخريد كه نمى خورد و نمى بيند و نمى آشامد و نه نفعى مى رساند ونهضررى !با اين تعريف ابراهيم (ع) كسى بتها را نمى خريد.وبتها را به نزد آذر برمى گرداند.
نمروديان سالى دوبار در فروردين جشن مى گرفتند.در يكى از جشنها موقعخروج از شهر،آذر به ابراهيم (ع)پيشنهاد نمود كه او هم به جشن برودتا شايد جشنآنهارا تماشاكرده وزبان از بدگويى بتها بردارد.ولى روز بعد موقع رفتن،ابراهيم(ع)گفت من مريض هستم!لذا همه با زينت تمام از شهر بيرون رفتند بجز ابراهيم (ع)كه تبرى برداشت و به بتخانه رفت وهمه بتهارا شكست.سپس تبر را بر دوش بتبزرگانداخت. «فجعلهم جُذاذاً الاّ كبيراً لهم» همه بتهارا خورد كرد مگر بُتبزرگ را.وقتى نمرود ونمروديان باز گشتند وبه بتخانه آمدند تا خود را تبرككنند،همه بتهارا شكسته ديدند غير از بُت بزرگ.به روايتى شيطان به آنها اطلاع دادكه ابراهيم (ع)خدايان شمارا شكسته است.صداى ناله وفرياد مردم بلند شد.نزدنمرود رفتند كهاى نمرود!خدايان مارا شكستهاند.نمرود دستور داد تا هركه راشكداريد نزد من بياوريد.همه گفتند كار ابراهيم (ع) است.حضرت را احضار كردندوبهاو گفتند: «أ انت فعلتَ هذا بآلهتنا ياابراهيمقال بل فعلهم كبيرهم هذافاسئلوهم اِن كانوا ينطقون»» آيا تو اين عمل را نسبت به خدايان مابجاآوردى ؟گفت بت بزرگ اين كار را كرده است از او بپرسيد اگر حرف مى زند!نمروديان گفتند اى ابراهيم (ع) اين بتها سخن نمى گويند.سپس همگى خجلوشرمنده و سر به زير انداختند.بعد ابراهيم (ع)فرمود چيزى را عبادت مى كنيد كهنه نفعى مى رساند ونه ضررو نه حرف مى زند.چون نمروديان از جواب عاجزشدند،همگى گفتند اگر كمك كار خدايان خود هستيد،ابراهيم (ع) رابسوزانيد.نمرود دستور داد ديوارهاى در دامنه كوه درست كردند وبمدت يكماههيزم آورده ودر آن قرار دادند تا پرشد.بعد گفتند چگونه ابراهيم (ع) رادر آتشبياندازيم؟شيطان بصورت آدمى ظاهر شد وگفت منجنيق بسازيد!تا آن زمانمنجنيق نساخته بودند وشيطان هنگاميكه به آسمانها راه داشت از جهنم ديدار كردهوديده بود جهنميان را با منجنيق درون آتش مى اندازند،ياد گرفته بود.لذا به آنها يادداد كه چگونه اين وسيله را بسازند.چهارصد نفر آمدند وهردونفر يك طنبا را گرفتندو ابراهيم (ع) را بالا بردند.در اين هنگام در ميان فرشتگان غلغلهاى افتاد وبه پيشگاهالهى عرضه كردند كه خدايا از شرق تا غرب يكنفر،تورا عبادت مى كند واوراهم كهمى خواهند بسوزانند.دستور بده تا اورا يارى كنيم.خطاب آمد:برويد اگر از شمايارى خواست اورا كمك كنيد.ابتدا ملك باد نزد ابراهيم (ع) آمد وگفت:من موكلباد هستم.اگر امر بفرمائيد به باد امر كنم تا آتش را به خانه نمرود ببرد و نمروديان رابسوزاند.ابراهيم (ع)فرمود پناه من خداست وبتو نيازى ندارم.ملك ابر آمد وگفتاى ابراهيم!اجازه بده تا به ابر امر كنم آتش را خاموش كند.ابراهيم (ع)گفت امر خودرا به خداى ناديده واگذاردم.ملك كوه آمد وگفت اى ابراهيم!اجازه بده كوه بابل رابر سرشان خراب نمايم وهمه را هلاك كنم.ابراهيم (ع) گفت بتو نيز محتاجنيستم.بعد جبرئيل آمد وگفت اى ابراهيم!هيچ احتياجى ندارى ؟گفت دارم اما نهبتو.گفت به كه دارى ؟گفت او از همه بهتر به حال من آگاه است.بعد از آن از طرفخدا ندا آمد: «يانار كونى برداً وسلاماً على ابراهيم» ابن عباس گفت اگر خدانمى فرمود سلاماً آتش چنان سرد مى شد كه ابراهيم (ع)از سرما هلاكمى گرديد.پس به فرشتگان امر نمود تا بازوى ابراهيم (ع) را گرفتند وآهسته در ميانآتش قرار دادند ودرميان آتش،چشمههاى آب آفريد.آمده است كه نمروديان هرچهمى كردند ابراهيم (ع) را داخل آتش بياندازند ابراهيم (ع) نمى افتاد.شيطان بصورتآدمى به آنها گفت دو زن عريان نزديك منجنيق بردند.يك مرتبه ابراهيم (ع) داخلآتش افتاد.علت را از شيطان پرسيدند گفت دو ملكى كه ابراهيم (ع) را گرفته بودندبا ديدن دوزن عريان،از ترس خداوند بر خود پيچيدند واز ابراهيم (ع)غافلشدند.ابراهيم (ع)چهل روز در آن حال بود سپس از آتش خارج شده وبطرف شامحركت كرد.در راه به شهر فزان رسيد.ديد كه مردم شهر همه زينت مى كنند.علت راپرسيد.گفتند كه شاه ما دخترى دارد كه در زيبائى بى نظير است.اما هرچه از طرفپادشاهان براى او خواستگار آمده است،قبول نمى كند.وگفته كسى را كه خودبخواهم بشوهرى انتخاب مى نمايم.هشت روز است كه مردان اينجا خود را زينتكردهاند ودختر هم آنهارا تماشا مى كند شايد يكى را بپسندد!ولى تاكنون كسى راانتخاب نكرده است.ابراهيم (ع)با لباس پشمينه در كنار ميدانى نشست.
ناگاه دخترترنج بدست ولباس كذايى پوشيده،با تعدادى كنيز بطرف آنجا آمدند.

چون نور محمدى (ص)رادر پيشانى ابراهيم (ع) مشاهده كرد،ترنج را بطرف ابراهيم(ع) رها كرد ورفت.پس غلامان آمدند و ابراهيم (ع) را نزد شاه بردند.شاه تا ابراهيم(ع) را ديد ،گفت دخترم!شوهر خوبى انتخاب كردى .پس دختر كه ساره نام داشتبه عقد ابراهيم (ع) درآمد.بعد از چندى ابراهيم (ع) به همراه ساره حركت كردندوبه شهر خمس رسيدند.طبق دستور شاه آنجا يك پنج اموال مسافرين رابزورمى گرفتند. ابراهيم (ع) ساره را در صندوقى قرار داده بود تا از نامحرمان حفظشود.مأمورين شاه ابراهيم (ع) وصندوق را نزد شاه بردند.شاه از ابراهيم (ع) پرسيداين زن كيست؟ابراهيم (ع) گفت خواهرم است.شاه خواست به ساره جسارتى كندكه ناگاه زمين اورادر برگرفت.از ابراهيم (ع) خواهش كرد كه اورا آزاد كند.ابراهيم (ع)هم دعا كرد وزمين اورا رها نمود.شاه كنيزى داشت كه آن را به ساره بخشيد.وگفت:هااجرك. يعنى اين پاداش ت.ديگر نام كنيز هاجر شد.سپس ابراهيم (ع) با همراهانبه بيت المقدس رفتند.ببينيد بزرگان چگونه امتحانهاى الهى را پشت سر گذاشتند.ازخوف لنبلونّكم بشى ء من الخوف كه آتش ترس دارد.ترس از سوختن.ولى لقاءاللهبى اجر نمى شود.وقتى ابراهيم (ع) با ساره وهاجر به بيت المقدس رسيدند،

از طرف خدا ندا رسيد كهاى ابراهيم!به
بابل برو و نمرود را به خداپرستى دعوتنما.حضرت به بابل كه كوفه امروزى
است،نزد نمرود رفت واورا به خداپرستى دعوت نمود.نمرود گفت اى ابراهيم!مرا
بخداى تو احتياجى نيست.من مى خواهمپادشاهى را از خداى تو بگيرم واورا هلاك
نمايم!!اين بود كه دستور داد تا اطاقكى به تعليم شيطان ساختند وخود درون آن
قرار گرفت وچهار كركس اورا بلند كردندوبالابردند.چون بالا رفت تيرى بطرف
آسمان انداخت.جبرئيل آن تير را به خونماهى آغشته كرد.ماهى ناليد خدايا
تيغ دشمن را به خون من آغشته كردى .ندا رسيدكه تيغ را تا قيامت بر شما حرام
كردم.بعد نمرود تير خونآلود را كه ديد ،گفت كارخداى ابراهيم را ساختم.ابراهيم
(ع) گفت از اين حرف برگرد كه مردن براى خدانيست.نمرود گفت اگر خداى تو
زنده است،من لشكر جمع آورى مى كنم به خدايتبگو كه لشكر جمع كندتا با
يكديگر جنگ كنيم!پس نمرود از اطراف عالم لشكربزرگى كه سيصد فرسخ لشكرگاه
آنها بود جمع كرد.ابراهيم (ع) دعا كرد كه خدايا اينملعون را هلاك كن.خداوند
به عدد لشكر نمرود پشه فرستاد كه بر سر
هر يكپشهاى نشست و در اندك زمانى اورا هلاك نمود.رئيس پشهها، پشهاى بود
كه يكچشم ويك پا و يك دست و نيمه بدنى داشت.آمد وروى زانوى نمرود نشست.نمرود
به زنش گفت اين پشهها لشكر مرا هلاك كردند .دست برد تا پشه را بكشد كهپشه
بلند شد ولب بالا و لب پايين نمرود را نيش زدهآورد دماغ نمرود شد وبه داخلمغز
نمرود نفوذ كرده ومشغول نيش زدن شد!صداى فرياد نمرود بلند شد و ازشدت درد
خواب وخوراك از او سلبگرديدغلامانش مرتب بر سرش مى زدند تاپشه از حركت
بايستد.همانجور او را اذيت نمود تا به درك واصل شد.بقيه لشكر اوبه ابراهيم
(ع) ايمان آوردند.

برترین کلمه "الله" است.
حاضرترین کلمه "فطرت" است.
آرام ترین کلمه "سکوت" است.
گرسنه ترین کلمه "حرص" است.
مهربان ترین کلمه "مادر" است.
خونین ترین کلمه "جنگ" است.
بی نیاز ترین کلمه "قناعت" است.
با حیاترین کلمه"فاطمه" است.
راستگوترین کلمه" آیینه" است.
تنگ ترین کلمه "قبر "است.
پژمرده ترین کلمه" یتیم" است.
بی حال ترین کلمه "تنبل" است.
عبرت اموزترین کلمه" قبرستان" است.

حضرت موسي عليه السلام
فرعون
شبي در خواب ديد آتشي از طرف شام افروخته شد. به مصر رو كرد و سراي قبطيان را
پاك بسوخت تا رسيد به كاخهاي سلطنتي، همه قصرهاي آنها را در ميان گرفت و با
خاك يكسان نمود. فرعون با وحشت از خواب پريد.
معبّران را خواست. يكي از آنها گفت: به نظر مي رسد كه مولودي از بني اسرائيل به وجود مي آيد و دودمان فراعنه را نابود مي سازد. فرعون گفت: چه بايد كرد؟ گفتند: بايد زنان حامله را مواظب بود و فرزندان پسرشان را كشت. بنابراين هر كودكي را كه به دنيا می آمد مي كشتند. اما حكمت خداوند سبحان به اين تعلق گرفته بود كه موسي در همان سال متولد شود و از بلايا بدور ماند. موسي به دنيا آمد. حال، مادرش در انديشه شد که صندوقچه اي را آماده كند و او را به وسيله آن به آب بيندازد تا از شرّ فرعون در امان بماند و به شهر ديگري رود و كس ديگر آن را گرفته و او را بزرگ نمايد. پس به نزد نجاري رفت و سفارش خود را گفت. نجار از فرعونيان بود. به دربار رفت تا قضيه را بازگو كند اما تا خواست مطلب را بگويد به اذن خداوند زبانش بند آمد. هر چه بر خود فشار آورد بگويد كه مطلب از چه قرار است. برگشت و چون پا از كاخ بيرون گذاشت زبانش باز شد. دوباره به كاخ بازگشت تا او را از اين خبر مطّلع سازد، براي دومين بار زبانش بند آمد. دانست كه در اين مطلب سري است كه كسي مي خواهد تا مدتي ناگشوده بماند. پس صندوقچه را ساخت. مادر، موسي را در آن نهاد و به آب انداخت. آب صندوقچه را به دوش كشيد تا به قصر فرعون رسيد. اهل خانه فرعون در آب مشغول سرگرمي بودند كه صندوقچه براي آنها نمايان شد. صندوقچه را از آب گرفتند. ديدند كه نوزادي همچون پاره اي از ماه در آن صندوقچه به رخ حاضران مي خندد. آسيه همسر فرعون كه زني پاكدامن و مؤمنه بود، كودك را در آغوش گرفت و به داخل قصر آورد. فرعون از ماجرا با خبر شد و گفت اين نوزاد را نيز همانند ديگر نوزادان بكشند، اما آسيه شفاعت كرد و گفت: ما فرزندي نداريم، بهتر است او را براي خودمان بزرگ نمائيم. فرعون نيز خام شد و پذيرفت.
در روايات آمده است كه چون موسي گرسنه شد بناي ناسازگاري
گذاشت. هر زني را كه آوردند، پستانش را به دهان نگرفت تا اينكه مادرش مطّلع
شد و به عنوان دايه، به دربار مراجعه كرد. موسي را در آغوش گرفت. پستان را در
دهان موسي نهاد. او در آغوش مادر آرام گرفت و شروع به نوشيدن شير از پستان
مادر نمود و ....
موسي در كاخ فرعون زير نظر آسيه ماند تا بزرگ شد.
موسي تا چهل سالگي در خانه فرعون بود. روزي هنگام غروب آفتاب
از كاخ خارج شد. در شهر مي گذشت. در گوشه اي ديد كه يكي از نزديكان فرعون،
مردي از بني اسرائيل را بي جهت مي زند و عذاب مي دهد. بني اسرايئلي از موسي
كمك طلبيد. موسي هم جلو رفت و گفت: چرا اين شخص را بدون جرم و گناه عذاب مي
كني؟ مرد قبطي به حرف موسي، وقعي ننهاد. موسي ناراحت شد و مشتي بر آن مرد
ظالم كوفت. آن مرد ظالم فوراً مُرد. موسي از اين امر نگران شد و او را در
ميان شن ها دفن كرد و به كاخ بازگشت. روزي ديگر باز آن مرد بني اسرائيلي را
ديد كه آه و ناله مي كند. وقتي موسي متوجه او شد ديد كه يك مرد قبطي او را مي
زند. موسي جلو رفت و به بني اسرائيلي گفت: چرا هر روز با كسي دعوا مي كني؟
بني اسرائيلي بيچاره نگران شد كه مبادا موسي او را نيز بكشد. موسي جلو رفت تا
بني اسرائيلي را از دست قبطي نجات دهد. ناگهان بني اسرائيلي با نگراني فرياد
برآورد كه آيا مي خواهي مرا بكشي آن گونه كه ديشب مرد قبطي را كشتي؟
فرعون آگاه شد. تصميم گرفت تا موسي را محاكمه و به قتل
برساند. موسي از شهر خارج شد و به سوي مدين حركت كرد. در راه به چاه آبي
رسيد. ديد تعدادي از چوپانان با كمك يكديگر از چاه آب مي كشند و گوسفندانشان
را سيراب مي نمايند. مدتي نگذشت كه چند دختر آمدند تا گوسفندانشان را از پس
مانده آب چوپانان سيراب كنند. موسي كه اين گونه ديد، آب از چاه كشيد و
گوسفندان دختران را سيراب نمود.
سپس موسي در سايه درخت آرميد. يكي از دختران برگشت و به موسي
گفت: پدرش با او كار دارد. موسي به نزد پدر آنها رفت. صاحبخانه، موسي را
محترم شمرد. به او پيشنهاد كرد تا در إزاي ده سال چوپاني، يكي از دخترانش را
به نكاح او درآورد. موسي قبول كرد و بدين ترتيب داماد حضرت شعيب عليه السلام
شد
.
در روايات آمده است كه موسي مدتها در خدمت شعيب بود. حضرت
شعيب عليه السلام عصاي معجزه آسايي را به حضرت موسي داد. آن عصا تا آخرين
لحظات عمر پربركت آن حضرت با او بود.




ميان دو كس جنگ چون آتش است سخن چين بدبخت هيزمكـــش اسـت
كنند اين وآن دگر باره دل وياندر ميان كور بخت و خجل
يكي
از شاخههاي هرز زبان و عادات بسيار بد كه متأسفانه در ميان بعضي از
افراد ديده ميشود، نمامي و سخنچيني است. سخناني رااز طرف يك شخص كه
باعث رنجيدگي و قطع رابطه با كسي ديگر گردد به وسيله گفتن ، نوشتن،
اشاره يا با ساير اسباب بازگونمودن سخن چيني گفته ميشود ، و از آن رو
كه ايجاد ارتباط سالم و حسن معاشرت از مقاصد مهم تعليمات نبوي است كسي
كه در صدد بر هم زدن اين ارتباط صميمانه برآيد و بذر كينه و دشمني و
عداوت را ميان دوستان بكارد،..






1) کسی که عقل را بر احساساتش غلبه دهد، قوی ترین انسان روی زمین است. (امام علی)
2) راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است. (دیل کارنگی)
3) اگر آینه نبود، همیشه خود را جوان می دانستم. (پیکاسو)
4) افسوس که جوان نمی داند و پیر نمی تواند. (محمد حجازی)
5) گروهی از ما، آنچنان حواسمان به چیزهایی که نداریم معطوف است که دیگر نمی توانیم از آنچه داریم لذت ببریم. (جودی تاتل مام)
6) من همه چیزم را به گرسنگی و مشقت های ایام جوانی مدیونم. (ناپلئون بناپارت)
7) اتلاف وقت، گران بهاترین خرج هاست. (بالزاک)
8) احتیاط، تنها برای پیران نیست، جوانانی که احتیاط نکنند بدانند که هرگز به پیری نخواهند رسید. (باخ)
9) عجیب است که انسان نه می تواند برای تولدش شادی کند و نه برای مرگش عزا بگیرد. (ژرژ سیمنون)
10) ازدواج، تنها زنجیری است که همگان به رضا و و رغبت آن را به دست و پای خود می بندند. (فرانسوا موریاک)
11) حرفی را بزن که بتونی بنویسی، چیزی را بنویس که بتونی امضا کنی، چیزی را امضا کن که بتونی پاش وایسی. (ناپلئون بناپارت)
12) دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید. (چارلی چاپلین)
13) زندگی آن چیزی است که برای تو اتفاق می افتد، در حالی که تو سرگرم برنامه ریزی های دیگری هستی. (جان لنون)
14) نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند. (اورپیدس)
15) عاشق بودن، همان است که بدانی دیگری کامل نیست. بتوانی بخش های نازیبا را ببینی ولی بر بخش هایی که دوست می داری تاکید کنی و شادمانه هر دو را بپذیری. (ترزا. ام. ریچیز)
16) کسی که راهی را با عشق می پیماید، هرگز راه را تنها نپیموده است. (سی تی دیویس)
17) نفرت هرگز با نفرت پایان نمی یابد،نفرت تنها و تنها تسلیم عشق خواهد شد. (بودا)
18) اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی، شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی بود. (امه فوکس)
19) دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست. (نیکی جیووانی)
20) انتخاب همسفر درست، مهم ترین گام در تضمین شادی و سرور سفر است. (آندیان اندرسون)
21) طبیعت والاترین حاصل ها را با ساده ترین ابزار می آفریند: آفتاب، گل ها، آب و عشق. (هاینریش هاینه)
22) سرمایه خود را از چیزهایی که از ذات تو خارج بود، مساز. (افلاطون)
23) با کارهای بد به سمت انجام کارهای خوب مرو. (افلاطون)
24) شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه آرزو کنید بزرگ می شوید. (جیمز آلن)
25)
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا
جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن. (دکترعلی شریعتی)
|
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
